دانلود رمان زندگی رویا پی دی اف – Zendegiye Roya

446711718_213207-300×300

دانلود رمان زندگی رویا پی دی اف – Zendegiye Roya

دانلود رمان زندگی رویا فاطمه زیلوباف

 

 

دانلود رمان زندگی رویا

 

 

رمان زندگی رویا یک رمان زیبا میباشد که به قلم فاطمه زیلوباف به نگارش درآمده است. ژانر رمان زندگی رویا دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان زندگی رویا به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 

بخش هایی از رمان زندگی رویا

 

 

این داستان مربوط به دختری کرجی هست

که در خانواده ی مرفعی بزرگ شده که پدرش فوت
کرده وبا مادرش زندگی میکند.

رویای قصه ی ما دانشجوی رشته ی معماری

در دانشگاه شیراز است واما زندگی رویا………
نگاهی به صفحه گوشیم انداختم ابجی پیام داده بود
-تانیم ساعت دیگه میرسیم
خیلی خوشحال شدم اماحوصله نداشتم برم توی آشپزخونه از همون جا دادزدم
-مامانی ابجی اینا تا نیم ساعت دیگه میرسن که مامان دراتاق روباز کرد
-دخترچراانقدردادمیزنی یه چهارقدم راه بیا دورت بگردم انقدربه این حنجره فشارنیار
– مامان باورت نمیشه من چقدرخسته ام ازصبح تاحالاکلاس بودم تازه فرداام کلاس دارم
-وای رویافرداهمه میان اینجاکجامیخوای بری ؟
-قربونت برم مگه دست منه زیادطول نمیکشه سعی میکنم زودبرگردم
-باشه حالاپاشوبیابیرون پوسیدی توی این اتاق
-چشم العان میاموی میزخداوکیلی

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان در پی تاریکی پی دی اف - Dar Peye Tariki

قیافم بدنیست اگه بخوام براکسی توصیف کنم

بایدبگم که من یه دختری ام باموهایی
برداشتم نمیدونم چراهنوزبه نبودنت عادت نکردم

بابایی این عیدکه بیاددرست چهارساله که نیستی

من اون موقع فقط هفده سالم بودچقدرزودرفتی ازجام بلندشدم وعکس باباروبوسیدم
گذاشتم روی میز وازاتاق بیرون اومدم زنگ میزنند حتماابجی هست
-برومامان روصداکنچشم
خانوم جون رعناخانومن بفرمایین خانوممریم
خانوم دروبازکن
– بفرمایین(رعناخواهربزرگم که ساکن شیراز هستند)
رعنا-

سلام عزیزم خوبی؟

مامان ازاتاق بیرون رفت.

فرداخیلی کاردارم اماهمون بهترکه نیستم

حوصله بحث کردن بااین پسرخاله محترم روندارم نگاهی به خودم انداختم

-خداوکیلی قیافم بدنیست اگه بخوام براکسی توصیف کنم

بایدبگم که من یه دختری ام باموهایی مشکی وچشمهای درشت

که همیشه مامان میگه به بابارفتم اخی بابا…

عکس باباروازروی میز برداشتم نمیدونم چراهنوزبه نبودنت عادت نکردم

بابایی این عیدکه بیاددرست چهارساله که نیستی

من اون موقع فقط هفده سالم بودچقدرزودرفتی ازجام بلندشدم وعکس باباروبوسیدم
گذاشتم روی میز وازاتاق بیرون اومدم زنگ میزنند حتماابجی هست

عکس نوشته بهمنعکس نوشته بهمن ماهی مطلب تصادفی

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *