دانلود رمان عشق تاریک پی دی اف – Eshghe Tarik

image_2019_1_10-17_44_28_857_phi

دانلود رمان عشق تاریک پی دی اف – Eshghe Tarik

دانلود رمان عشق تاریک یاسمن فرح زاده

دانلود رمان عشق تاریک

رمان عشق تاریک یک رمان زیبا میباشد که به قلم یاسمن فرح زاده به نگارش درآمده است. ژانر رمان عشق تاریک دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان عشق تاریک به ادامه مطلب مراجعه کنید.

لینک های دانلود رمان عشق تاریک

دانلود فایل pdf برای گوشی و کامپیوتر

*

دانلود فایل Apk مخصوص سیستم عامل اندروید

*

بخش هایی از رمان عشق تاریک

 

خلاصه داستان:

باصدای رعد برق چشم از فنجان قهوه ام گرفتم ،امروز صبح هوا خیلی گرفته بود هیچ فکرشو نمی کردم انقدر زود بارون شروع بشه . بارون قشنگی می بارید قطرات درشت بارون به شیشه های کافی شاپ سیلی می زد

دانلود رمان عشق تاریک از نودهشتیا

باصدای رعد برق چشم از فنجان قهوه ام گرفتم ،امروز صبح هوا خیلی گرفته بود هیچ فکرشو نمی کردم انقدر زود بارون شروع بشه . بارون قشنگی می بارید قطرات درشت بارون به شیشه های کافی شاپ سیلی می زد ، یکم دیگه از قهوه ام رو خوردم ،با صدای دلینگ دلینگ گوشیم حدس زدم بازم آرمینه باکمی تاخیر دکمه اتصال زدم _سلام داداشی صدای بم و مردونش پشت گوشیم لبخند به لبم می اورد… _سلام ابجی کوچولو ،کجا رفتی یهو واسه خودت ،صبح مگه قرار نشد بیام دنبالت تا بریم دیدن خاله منیرنفسمو کلافه دادم بیرون ،از اون خانواده بعد از دعوایی که با مامان بزرگ کردن هیچ خوشم نمی امد به خصوص که تو این چند روزه خود دایی مجتبی هم از کانادا به اینجا امده _خب چرا اما ،راستش فاطمه بهم زنگ زد گفت می خواد منو ببینه دیگه امروز رو با دوستام می گذرونم …شما برید من خودم میرم خونه مکث کرد می دونست دارم بهانه میارم،خودشم زیاد دوست نداشت پیش اون خانواده بره اگرم می رفت به احترام مامان بود _باشه …پس من با مادر جون می رم ….اگر زودتر برگشتی بیا خونه خاله خیلی طولش ندیا لبخندی زدم خداروشکر حل شد _چشم برو دیگه دیرت می شه ….خدافظ بعد از قطع موبایل ،نگاهی به ساعت کردم باز این دوتا منو کاشتن ….تو فکر این بودم بهشون زنگ بزنم که صداشون امد دستی براشون تکون دادم تا منو ببین ، فاطمه صندلی رو به روم یکم کشید عقب مثل همیشه پرانرژی بود ،مائده ام کنارش نشست _سلام …سلام اخمی کردم:باز شما دوتا که دیر کردید ،من بدبخت چرا هی باید معطل شما دوتا خول بشم؟ مائده درحالی که کیفشو روی میز می گذاشت با حالت بامزه ای گفت:خول که تویی …صفت های خودتو به ما نچسبون بعدشم میبینی که بارون میاد ،دو دفعه نزدیک بود تصادف کنیم فاطمه درحالی که دوتا فنجون قهوه سفارش می داد باخنده گفت :الکی بارون بهونه نکن ،با این دستفرمونی که تو داری زمین صافم باشه ما تو ابراییم …تا اینجام من سه دفعه نذر کردم خندیدم _باشه بابا توجیح شدم ….خب چه خبر

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان نقطه آخر خط پی دی اف - Noghte Akhare Kaht

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *