دانلود رمان فقط فریاد نزن پی دی اف – Faghat Faryad Nazan

image_2019_1_5-19_32_34_863_BuI-273×300

دانلود رمان فقط فریاد نزن پی دی اف – Faghat Faryad Nazan

دانلود رمان فقط فریاد نزن مریم رمضانی

دانلود رمان فقط فریاد نزن

رمان فقط فریاد نزن یک رمان زیبا میباشد که به قلم مریم رمضانی به نگارش درآمده است. ژانر رمان فقط فریاد نزن دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان فقط فریاد نزن به ادامه مطلب مراجعه کنید.

لینک های دانلود رمان فقط فریاد نزن

دانلود فایل Apk مخصوص سیستم عامل اندروید

*

بخش هایی از رمان فقط فریاد نزن

 

خلاصه داستان:

هیروش همیشه برام، از هتل غذا می اورد، که اون هم اون جوری اخراج شد،وللش کن!… روسری کوتاه و نازکم و کمی جلوتر کشیدم، و گام هام و تند تر کردم، اگه دیر می رسیدم، بابا سرافکنده می شد. دلم نمی خواست، خجالت بکشه. دیگه من با این تقدیر کنار اومدم، امشب به خواستگار شصت و پنج ساله ای که چهل و پنج سال ازم بزرگ تره، جواب مثبت می دم! اخه پدرم مهم تره، جواب مثبت من، می تونه شرایط خوبی رو، برای بابا و هیروش فراهم بکنه. »خدایا؛ به امید خودت! فقط خوشبختم کنه کافیه، سنش به درک!«پوف کلافه ای کشیدم و سوار تاکسی شدم :

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان دروغ شیرین پی دی اف - Doroghe Shirin

بعد از تکمیل شدن مسافران، راننده راه افتاد. از شیشه ی کنارم، به بیرون خیره شده بودم. احساس می کردم درد قلبم، از دختران گل فروش، پسران فال فروش، و حتی عابران بی پناه هم بیشتره! اما باز یه هیلدا دخترم! خدا همیشه هوای بنده هاشو داره، «صدایی توی گوشم زنگ می زد و من وواز ناشکری باز می داشت: خدا هر چی بیشتر یه بندش و دوست داره، بیشتر بهش سختی میده! برای این مه مودام دوست داره صدای اون بنده »رو بشنوه، که اسمش و صدا می زنه! دل تنگی برای مادرم، بغض خفیفی رو به گلوم تزریق کرد اما غرور دخترانم، باعث شد بغضم و پس بزنم. به مقصد که رسیدیم، کرایه رو حساب کردم و پیاده شدم. اروم و سلانه سلانه، به سمت خونه قدم برداشتم. به در کوبیدم تا کسی برام بازش کنه، اما مثل این که به در بسته زده بودم! اخه هیچ کس خونه نبود. منم که طبق معمول کلیدم و فراموش کرده بودم.این موقع از روز، همیشه پدرم خونه بود! اما انگار جایی رفته. کلافه به دیوار تکیه دادم و از خستگی شدید، چشم هام و به روی هم گذاشتم. این سکوت و تاریکی، داشت حسابی ارومم می کرد که صدای مردونه و دوست داشتنی هیروش، باعث شد چشم هام و از روی هم بردارم و لبخند دندون » سلام داداش، خسته نباشی «نمایی بزنم: هیروش نگاهی غم الود به چشم های بی حال و خستم، که رنگش از عسلی به قهوه ای متمایل شده بود، انداخت و »سلام به روی ماهت آبجی، چرا وایستادی؟«تلخ خندید:

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان تانیا پی دی اف - tania

 

1

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *