دانلود رمان ملکه تنهایی پی دی اف – Lonely Queen

ملکه تنهایی

دانلود رمان ملکه تنهایی پی دی اف – Lonely Queen

دانلود رمان ملکه تنهایی سید علی جعفری

 

 

دانلود رمان ملکه تنهایی

 

 

رمان ملکه تنهایی  یک رمان زیبا میباشد که توسط  سید علی جعفری نوشته و منتشر شده است. ژانر رمان ملکه تنهایی در دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان ملکه تنهایی  به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 

بخش هایی از رمان ملکه تنهایی

 

 

حرفشو بهم نزد. یعنی چی میخواست بگه؟ امشب خواستم بهش بگم که عاشقشم
اما نمیشد. من یه دخترم چجوری این حرفو میزدم!
بلند شدم و رفتم تو اتاقم چراغ خوابم رو خاموش کردم و دراز کشیدم رو تخت و
هدفونم رو گذاشتم تو گوشم و بعد شدم با فکر علی خوابیدم.
“علی”
گیتارم رو برداشتم اومدم تو خوابیدم رو تخت و همش فکرم به این بود که امشب که
میخواستم اعتراف کنم که دوسش دارم، اما…
اون دلش با یکی دیگه است. تو افکار خودم پرسه میزدم که گوشیم زنگ خورد بابام
بود.

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان دختری که من باشم نسخه پی دی اف

 

 

دانلود رمان ملکه تنهایی با فرمت های pdf , apk , ios

 

 

یه لحظه نگاهم قفل شد روی فاطمه. یهو بلند شد و با عصبانیت یه چیزی به سمانه
گفت و رفت.

داشت میرفت که سامان جلوشو گرفت. بعد از دو سه کلام حرف زدن
با هم رفتن; محمدم بلند شد و رفت نشست پیش سمانه.

منم بعد از پنج دقیقه رفتم به سمت پارک که یهو فاطمه از کنار سامان که روی یه
نیمکت نشسته بودن با عصبانیت بلند شد.

همون جا خشکم زد فاطمه اومد سمتم
نگام تو نگاهش قفل شد ولی زود از کنارم رد شد و رفت.
برگشتم.

خواستم صداش کنم اما، صدام بالا نیومد!
پنج ماه بعد
26 اسفند
-محمد وسیله ها رو جمع کردی؟
-اره بابا همه رو جمع کردم.
درو قفل کردم که برم یهو فاطمه از خونشون اومد بیرون.

 

 

دانلود رایگان رمان ملکه تنهایی

 

 

وسایلو گذاشتم صندوق عقب و راه افتادیم به سمت اصفهان.

تو این پنج ماه علی و یاسمین همین طور محمد و سمانه خیلی به هم نزدیک شده بودن.

کامران هم با فاطیما دوست شده بود.

ولی منو فاطمه روز به روز بیشتر از هم دور میشدیم.

شش ماه از سال اول دانشگاه میگذشت.

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان تبسم نگاهت پی دی اف - Tabasome Negahet

جمع کردیم و رفتیم اصفهان.

همه فامیل رفته بودن دارون )شهر خودمون

( ولی بابا اینا و عمو رسول منتظر بودن که منو محمد برسیم بعد با هم بریم دارون.

بالاخره بعد از سه ساعت رانندگی رسیدیم به اصفهان.

 

 

1

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *