دانلود رمان ملکه کوچک پی دی اف – malake kochak

رمان ملکه کوچک

دانلود رمان ملکه کوچک پی دی اف – malake kochak

دانلود رمان ملکه کوچک 

 

 

دانلود رمان ملکه کوچک

 

 

رمان ملکه کوچک  یک رمان زیبا میباشد که توسط  مجله اینترنتی ایلیاد تهیه  و منتشر شده است. ژانر رمان ملکه کوچک در دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان ملکه کوچک  به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 

بخش هایی از رمان ملکه کوچک

 

 

یعنی من اینقدر برای هیوا وحشتناک بودم؟!
آروم کشیدمش تو بغلم و مثل یه مرواردید تو صدف دست پی چیدم دور تنش و زیر
گوشش نجوا مانند زمزمه کردم: آروم باش… من آزارت نمیدم هیوا هرگز… خواستن
تو با تمام تفاوتهای بینمون از سر عشق بود نه هوس…
نخواستنت برام مرگه…
الله ی گوشش رو عمیق بوسیدم و عطر موهاشو به ریه هام فرستادم. آروم
گذاشتمش پایین و خودم از کنارش بلند شدم.
باید یکم تنها میموندم.

باید تو تنهایی این شکسته های وجودمو که از پس زدنهایهیوا بود جمع میکردم…

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان راتا پی دی اف - Rata

 

 

دانلود رمان ملکه کوچک با فرمت های pdf , apk , ios

 

 

آقا بخدا من نمیدونستم شما عصبانی میشین. رفته بودم طویله دیدم این دختر داره
اونجا گریه میکنه، حالش بده منم اوردمش بیرون بردمش مطبخ یه اب قند بدم بهش.
من فکر کردم گم شدن اینجا آقا. نمیدونستم با شمان…بخدا حالشون خوب نبود فقط…
یکسره داشت حرف می زد که پریدم بین حرفشو گفتم خفه شه.

بی توجه به نگاههایخیره ی یق یه دست هیوا رو گرفتم و راهمو سمت ماشین کج کردم.
چقدر دلم میخواست همینجا چنان تنبیهش کنم که یاد بگیره چطور باید مطیعشوهرش بشه..
خیلی داشتم مراعاتشو میکردم و باهاش راه می ومدم.
در ماشینو باز کردم و با تشر سوارش کردم.

خودمم نشستم پشت فرمون و راه افتادمسمت شهر.

انگار فهمیده بود چقدر عصبی هستم که دیگه لال شده بود و صدایی ازش در نمیومد.

 

 

دانلود رایگان رمان ملکه کوچک

 

 

با حرف یاسین با عصبانیت نعره زدم:دختر مردم مُرددددد.

اون زن منهههه اون دخترزن منه احمقه که اینهمه سال نتونستم

پیداش کنم و نذارم تو دست و پای غریبهبزرگ شههه… میفهمیییی؟؟
_داداش اروم باش درست میگی زن توئه یاسر جان من آروم سکته میکنی ها…
از خشم دستمو مشت کرده بودم و تند تند نفس میکشیدم .

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان حصار تنهایی من

حس میکردم دارم گُرمیگیرم.

یاسینم همینجور پشت خط حرف می زد تا آرومم کنه

که صدای باز شدن درماشین نگاهمو کشید سمت هیوا.
از ماشین پیاده شد و اومد سمت من که با عصبانیت داد زدم:

کی بهت اجازه داد بیایپایین هااننن؟؟؟

با ترس نگاهم کرد و یه قدم رفت عقب که با خشم رفتم سمتش و بازوشو گرفتم.
_مگه من با تو نیستم هان؟؟کی بهت اجازه داد از ماشین پیاده بشی؟

 

 

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *