دانلود رمان ارباب اردلان

    دانلود رمان ارباب اردلان

    رمان ارباب اردلان یک رمان به قلم حنا میباشد که هم اکنون درحال تایپ است. این رمان در کانال تلگرام نویسنده منتشر میشود اما شما میتوانید آنرا در مجله اینترنتی ایلیاد بخوانید. اگر علاقه مند به رمان عاشقانه و ارباب برده هستید، رمان ارباب اردلان را از دست ندهید.

     

    خلاصه رمان ارباب اردلان

    رمان داستان دختری به نام گیسو را روایت میکند که پس از دست دادن خانواده اش آواره میشود اما با کمک خاله اش، یعنی خاله طوبی به عمارت بزرگی برای کار میرود که صاحب آن نیز ارباب اردلان میباشد و… .

     

    بخش هایی از متن رمان ارباب اردلان

    زمستون سردی بود. از سرما میلرزیدم. نگاه تعجب باری به عمارت بزرگ و باشکوه روبروم انداختم. تودلم غصه نشست! نه به ارباب و خانوادش نه به من بدبخت. اونها تو خوشبختی و غنیمت من از بدبختیو گرسنگی گوشهٔ خرابه! تو دلم خدارو شکر کردم به خاطر وجود خاله طوبی! اگه اون نبود من الان مرده بودم. باد سردی وزید و بدنم رو لرزوند. با استرس کنار در ایستادم.

    نگهبان با اخم گفت:

    _اینجا چی میخوای؟!

    با صدای لرزون گفتم:

    _برای کار اومدم اقا رعیتم!

    _از طرف طوبی خانم اومدی؟!

    _بعله!

    با همون اخم در رو به روم باز کرد. عمارت میون یه باغ خیلی بزرگ بود. داخل باغ پرنده هم پر نمیزد. حتما به خاطر سرمای زیادکسی بیرون نمیومد. باقدم های اهسته وارد عمارت شدم. گرمای مطبوعی به صورتم خورد. وسایل سلطنتی چشمم رو پر کرد. داخلاز بیرونش بهتر بود. تاحالا همچین وسایلی رو به چشم ندیده بودم.

    _دختر جان اینجا چیکار میکنی!

    به طرف خانمی که چادر به کمرش بسته و روسریش رو پشت گردنش گره کرده بود نگاهی انداختم.و مودبانه گفتم:

    _سلام. من خواهر زادهٔ طوبی خانم هستم .

    _عه؟!دختر گفته بود تورو میفرسته! چه خشگلم هستی. حیف خود طوبی دیگه از پا افتاد بیا بیا دختر بریم پیش خانم بزرگ.

    از پرحرفیش کلافه شدم. اما دنبالش راه افتادم. از پله های چوبیه بزرگ عمارت بالا رفتیم بعد از گذشتن از راه رو به اتاقی رسیدیم. همون خانم پر حرف چند تقه به در زد. نگاهی به سرو وضعم انداختم
    شلوار پارچه ایه گشاد و کهنه پیراهن گل گلیه رنگ و رو رفته ژاکتی که از مادرم به من ارث رسیده بود روسریه سفیدم و کفش های پاره ام بدنم رو قاب گرفته بودن. کمی خجالت کشیدم. جلوی این پولدار ها با این تیپ و قیافه ظاهر شدم.

    _دختر جان؟

    با صدای اون خانم به خودم اومدم.

    _بله.

    _دوساعته دارم صدات میکنم برو داخل خانم بزرگ منتظر هستن!

    نفس عمیقی کشیدم و پا به اون اتاق گذاشتم.

    _سلام!

    خانمی که پشتش به من بود حالا به سمتم برگشته بود. لباس های گرون قیمتی به تن داشت. و هنوز اثاری از زیبایی توی صورت کمی شکسته اش نمایان بود. ابرو های نازکش رو به سمت بالا داد و گفت:

    _سلام دختر تو خواهر زادهٔ طوبی هستی؟!

    با خودم فکر کردم تو این چند دقیقه چقدر این کلمه تکرار شد.

    _بعله!

    _اسمت چیه؟!

    _گیسو. خانم!

    _میدونی که برای چی اینجایی؟!

    _بعله اومدم که کار کنم!

    _خوبه امروز رو میتونی استراحت کنی و قوانین رو از زری بپرسی.

    از فردا شروع به کار میکنی!

    وای به حالت اگه قوانین این خونرو زیر پابگذاری. ارباب زندت

    نمیزاره.

    ترسیده چشمی زیر لب گفتم .

    _میتونی بری!

    سریع از اتاق خارج شدم نمیدونستم مطبخ کجاس.

    با گیجی به سمت پایین حرکت کردم. همون خانم رو دیدم.

    _خانم؟!

    _جانم زری صدام کن دختر!

    _چشم !خانم بزرگ گفتن استراحت کنم راستش نمیدونم کجا باید…

    میون حرفم پرید!

    _بیا من نشونت میدم اتاقت رو.

    ما رعیت ها طبقهٔ پایینیم ته همین راه رو حموم و دست شویی هست . این حرفارو درحالی می گفت که با قدم های تند به سمت اتاقی میرفت. وای چه نفسی داشت. بلاخره پشت در اتاق ایستاد و گفت:

    _اینجا اتاقته دختر یه دوش بگیر و بیا تا با هم درمورد قوانین

    صحبت کنیم. خوش موقع اومدی خدارو شکر. از اخر حرفش چیزی متوجه نشدم .

    _فقط من تنهام تو این اتاق؟!

    با همون صدای جیغ جیغوش گفت:

    _اره ماشالله این عمارت از بس بزرگه حتی خدمت کارهاش هم اتاق جداگانه دارن.

    از فرط تعجب ابروهام بالا پرید. زری خانم بی هیچ حرفی از من دور شد من هم وارد اتاقم شدم. اتاق کوچیک که یک دست رخت خواب کنارش بود و گلیم کهنه ای کفش رو پوشونده بود. چقدر من با واژهٔ کهنه اشنا بودم. به سمت کمد چوبی کنار اتاق رفتم . بقچم رو باز کردم و چند دست لباسی که داشتم رو داخل کمد جا دادم. چند دست لباش مخصوص هم داخلش بود که حدس زدم لباس فرم باشن. روسریم رو از سرم باز کردم موهای بلند و پر کلاغیم اطرافم رو گرفت.

    عاشق موهام بودم . بلندیشون تا زیر باسنم میرسید. با این که نگه داری ازشون سخت بود اما من باز هم نمیچیدمشون. مامانم گیسو کمند صدام میزد. با یاد اوریه خانوادم اشک تو چشم هام جمع شد. شاید اگه اونها بودند من هیچ وقت انقدر بد بخت نمیشدم. سرم رو چند بار به چپ و راست تکون دادم. نباید خودم رو ببازم. من اومدم اینجا کار کنم و به زندگیم ادامه بدم. لباس ها و وسایلم رو برداشتم تا به حموم برم. بعد از حدود نیم ساعت از حموم در اومدم. نفس نفس میزدم سریع لباس زیر هام رو پوشیدم . داخل حموم خیلی گرم بود پس بلوز و شلوارم رو تنم کردم و به اتاقم برگشتم. اتاقی که در برابر عظمت اون خونه واقعا هیچ بود. البته من رعیت همین اتاق هم برام قصر بود.

     

    لینک های دانلود رمان ارباب اردلان

    دانلود رمان ارباب اردلان با فرمت pdf

    دانلود رمان ارباب اردلان با فرمت apk

    دانلود رمان ارباب اردلان با فرمت epub

    (لینک های دانلود پس از تکمیل شدن در سایت قرار خواهند گرفت.)

    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (35 votes, average: 3٫86 out of 5)
    Loading...

ارسال دیدگاه

  1. nahid گفت:

    لطفا تاریخ انتشار رمان ارباب اردلان رو اعلام کنید
    مرسی

دانلود رمان امانت خدادانلود رمان امانت خدا پی دی اف – Amanate Khoda مطلب تصادفی
© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.