دانلود رمان آیه های جنون - ایلیاد

    دانلود رمان آیه های جنون

    دانلود رمان آیه های جنون

    رمان آیه های جنون یک رمان بسیار زیبا عاشقانه به قلم لیلی سلطانی میباشد که همچنان درحال تایپ بوده و در پیج اینستاگرام و کانال تلگرام نویسنده منتشر میشود. اما شما هم اکنون میتوانید  رمان آیه های جنون را در مجله ی اینترنتی ایلیاد بخوانید، پس از تکمیل شدن این رمان شما قادر خواهید بود رمان آیه های جنون را با فرمت های pdf, apk, epub و jar برای انواع گوشی های اندروید، آیفون، جاوا و همچنین کامپیوتر و لپ تاپ ها از مجله ی اینترنتی ایلیاد دریافت کنید. اگر علاقه مند به رمان عاشقانه هستید، این رمان را از دست ندهید.

    خلاصه ی رمان آیه های جنون

    رمان آیه های جنون یک عاشقانه مذهبی میباشد که… .

     

    بخش هایی از متن رمان آیه های جنون

    آرام چشمانم را باز کردم.
    با چشمان خواب آلود اطرافم را نگاه میکردم،نشسته روی زمین خوابم برده بود!
    خمیازه ای کشیدم و دستم را میان موهایم بردم،دست راستم را روی تخت گذاشتم و بلند شدم.
    به سمت در رفتم،چشم های نیمه بازم را به در دوختم و دستگیره در را فشردم،با قدم های بلند به سمت آشپزخانه میرفتم.
    با قدم های تندم کناره های شلوار نخی گشاد مشکی رنگم تکان میخورد.
    سردی سرامیک ها حالم را خوب میکرد!
    مثل خودم بودند!
    سرد،
    بی روح!
    چشمانم را کامل گشودم و سرم را کمی پایین انداختم.
    زل زدم به شکم تقریبا بزرگم که از زیر بلوز مشکی ام خودنمایی میکرد.
    نگاهم را از شکمم گرفتم.
    رسیدم نزدیک آشپزخانه،خواستم وارد آشپزخانه بشوم که صدای فریاد کشیدن پدرم آمد!
    چند ثانیه بعد صدای مادرم هم بلند شد،مدام اسم من را میگفتند!
    باز دعوا بر سر من!
    بدون توجه وارد آشپزخانه شدم و به سمت یخچال رفتم.
    عادت داشتم!
    در یخچال را باز کردم و از طبقه ی اول شیشه ی شکلات صبحانه را برداشتم.
    در یخچال را بستم،صدای پدرم بلندتر شد!
    پوفی کردم و نگاهی به کابینت کنار ظرف شویی انداختم.
    جا قاشقی روی آن کابینت بود،خواستم به سمت کابینت بروم که درد بدی زیر دلم پیچید.
    دست آزادم را زیر شکمم گذاشتم و کمی خم شدم.
    صورتم از شدت درد درهم رفت!
    نه الان وقتش نبود!
    صدای پدرم دوباره اوج گرفت.
    شیشه ی شکلات صبحانه از دستم افتاد.
    آخ بلندی گفتم و روی زمین نشستم.
    صدای “چی بود” پدرم آمد!
    صداها توی گوشم میپیچید!
    صدای قدم های کسی که با عجله به سمت آشپزخانه می آمد.
    صدای خنده های روزبه کنار گوشم!
    صدای آن مامور لعنتی!
    صدای فریاد مادرم!
    درد امانم را برید روی زمین دراز کشیدم.
    موهایم زیر سرم جمع شدند.
    صداها بیشتر شد.
    صدای تاپ تاپ های قلب موجود زنده ای که توی شکمم بود.
    دوباره صدای نگران مادرم:آیه!مامان!
    صدای ملتمس و با بغض روزبه کنار گوشم پیچید:آیه غلط کردم!
    صدای گریه های مریم!
    صدای دلداری دادن های نساء!
    صدای خنده های نورا و شیطنت هایش!
    آخ نورا…!
    زیر لب نامش را زمزمه کردم:نورا…!
    انگار مثل همیشه گفت:چی میگی فسقلی؟!
    بغضم گرفت.
    نفس هایم به شماره افتادند،محکم لبم را گاز گرفتم‌
    صدای فریاد یاسین پرده ی گوشم را درید:آبجی!آبجی چی شدی؟
    و باز صدای تاپ تاپ های قلب آن موجود زنده!
    حضور مادر و برادرم را کنارم احساس کردم،نمیتوانستم جوابشان را بدهم!
    حرف های یک پرستار یادم آمد،سریع روی پهلوی چپ خوابیدم.
    بخاطره آن موجود زنده…
    پدرم با عجله کنارم نشست.
    یاسین التماس میکرد بلند بشوم!‌
    همه ی صداها قطع شدند،هیچ صدایی نمی آمد جز صدای تاپ تاپِ قلب بلند!
    صدای قلب پسرم بلندتر بود…!
    با چشمان نیمه باز به مادرم خیره شدم،دستم را گرفت،مثل همیشه اشک میریخت!
    با صدای لرزان گفت:چقد گفتم تو خودت نریز!تو این شیش ماه یه قطره اشک نریختی!
    سپس بلند گفت:یاسین زنگ زدی به آمبولانس؟!
    خواستم مثل همیشه به حرفش گوش کنم،قطره ی اشکی از گوشه ی چشم راستم چکید!
    یک قطره اشک!
    بعد از شش ماه!
    نه بعد از هفت سال!
    خوابم می آمد!
    قطره های اشک آرام روی گونه هایم سر میخوردند،چشمانم را بستم…!
    صدای آخر گوشم را کر کرد:تو آیه ی جنون منی…آیه…!

    این رمان را میتوانید در پیج اینستاگرام لیلی سلطانی دنبال کنید.

ارسال دیدگاه

© کپی برداری از مطالب وبسایت ایلیاد با دادن لینک فالو به مطالب بلامانع است.
طراحی و کدنویسی : رضا دلیر