دانلود رمان قصاص به قلم سارگل

    دانلود رمان قصاص به قلم سارگل

    رمان قصاص یک رمان بسیار زیبا به قلم سارگل میباشد که هم اکنون نیز در حال تایپ است و هر شب پارت هایی از آن منتشر میشود. شما هم اکنون میتوانید بخش هایی از رمان قصاص را در مجله ی اینترنتی ایلیاد بخوانید و پس از تکمیل شدن رمان، آنرا با فرمت pdf دریافت کنید. اگر به رمان عاشقانه علاقه مند هستید، رمان قصاص را به شما پیشنهاد میکنیم.

     

    خلاصه رمان قصاص

    شاید برای همه پیش اومده باشه که میون روزمرگی ها، جایی بین مشکلات کوچک و بزرگ اتفاقی رخ بده که حتی فکرش رو هم نمی کردی. یا خوب، یا بد! اتفاق خوب در آینده میشه یه خاطره ی خوب و برات یه لبخند روی لبت یادگار می ذاره. اما اتفاق بد میشه یه زخم روی قلبت که بهت یک درد رو هدیه میده، یه درد عمیق که هر بار با تازه شدنش نفست رو بند میاره. درست زمانی که فکرش رو نمی کردم اتفاقی برام افتاد که تمام زندگیم دست خوش تغییرات شد.

    اتفاقی که آرامش رو از بین برد و طوفان به پا کرد. گرد این طوفان چشم من رو کور کرد و وقتی پلک هام رو باز کردم دور گردنم طنابی رو حس کردم که هر لحظه بیشتر فشرده میشد و قصد خفه کردنم رو داشت . صندلی از زیر پاهام لغزید و من موندم و دنیایی از تاریکی. نمی تونستم تبرئه بشم چون حکمم صادر شده بود : قصاص!

     

    بخش هایی از متن رمان قصاص

    بخش اول رمان قصاص

    با ضربه ی محکمی که به کتفم میخوره از خواب سبکم میپرم .
    با دیدن چهره ی بشاش و خنده ی دندون نمای هاله که گویا تازه از راه رسیده می فهمم مثل
    همیشه جفت پا وسط آرامشم اومده .

    با حرص و عصبانیت روی زمین چمن کاری که طراوتش روحم رو تازه می کرد می شینم و مثل هر زمانی که خوابم رو از دست دادم با اوقات تلخ به هاله تشر میزنم:
    _مریضی تو ؟ برای چی میای وسط خوابم؟

    مانتوی زرشکی رنگش رو صاف می کنه و درست کنارم می شینه :
    _ترش نکن موقعیت خوبی برای خوابیدن پیدا نکردی ، منم زحمت کشیدم به دنیای واقعی برت گردوندم .

    نفسم رو کلافه بیرون میفرستم و دوباره روی چمن ها دراز میکشم و به چشمهای رنگی هاله که توی قاب صورت سفیدش حسابی خودنمایی میکرد نگاه میکنم و میگم :
    _داشتم ستاره ها رو می شمُردم که خوابم برد .

    با خنده ای که میکنه دوباره دندون های ردیفش رو به رُخم میکشه و در نهایت اون هم خودش رو روی سبزه های سرد رها میکنه و به آسمون چشم می دوزه.

    سکوت چند ثانیه ای بینمون با صدای هاله شکسته میشه :
    _آرامش به نظرت کدوم ستاره ی توعه؟

    ابرویی بالا می ندازم و دستم رو لای موهای کوتاهم که به تازگی شکل دلخواهم رو بهشون داده بودم ، فرو میبرم و متفکر به انبوه ستاره ها خیره میشم و در نهایت انگشت اشاره ام رو به سمت پر نور ترین ستاره دراز میکنم و میگم:
    _همونی که از همه بزرگتره !

    همون طوری که چشمش به آسمونه تک خنده ای میکنه و میگه:
    _هنوز بچه ای ، چشمت به نور اون ستاره گیر کرده در صورتی که اون ستاره بزرگ نیست ، فقط فاصله اش با زمین کمتره.

    با حرص میگم :
    _نخیرم! کور که نیستم دارم می بینم ستاره ی من از همه بزرگتره .

    دوباره می خنده :
    _الان برات نگران شدم ، به سن ازدواج که رسیدی فقط به زرق و برق شوهرت نگاه میکنی ؟

    صورتم رو جمع میکنم و میگم :
    _این الان چه ربطی داشت ؟ مثل دانشمندا حرف های فیلسوفانه بلغور می کنی اما من که می دونم هیچی حالیت نیست .

    این بار اونه که نفسش رو آزاد میکنه و بی توجه به حرفم ستاره ای که دور افتاده تر از بقیه ستاره ها بود رو با اشاره بهم نشون میده و میگه :
    _به نظر من اون ستاره ی منه !

    پشت چشمی نازک میکنم :
    _حتی تو آسمون ها هم ریز دیده میشی .

    پارت دوم رمان قصاص

    سری با بی تفاوتی تکون میده :
    _می دونی ؟ من با این جماعت حال نمیکنم ، مثلا ببین ! هامون سی سالشه اما افکارش مال یه قرن دیگه است . مدام زور میگه. هاکان امروزیه ، داداش دو قلومه اما فقط به فکر خودش و دوست دختراشه انگار از زندگی فقط خوش گذرونی رو درک کرده .
    تکلیف مامانمم که مشخصه!

    بی حوصله میگم:
    _چقدر ناله کردی هاله ! صد بار بهت گفتم پیش من این ناله هاتو نکن اعصاب ندارم ! از اون گذشته تو که هر کاری میخوای می کنی دیگه نمی فهمم چرا همیشه ی خدا از همه شاکی و گله داری !

    هاله: نه که تو نیستی! انگار من نمیدونم از لج مامانت هر روز به یه نفر نخ میدی ، صفحه ی چتت ماشالله یک ثانیه هم خالی نمیمونه بس تو مجازی آنلاینی و این و اونو مخ میکنی !

    بدون این که بهم بر بخوره میخندم:
    _اما مثل تو شاکی نیستم ، برای آینده ام امیدوارم .

    آهی میکشم و با حسرت ساختگی کلامم میگم :
    _بالاخره شاهزاده ی سوار بر اسب سفید منم برای خوشبخت کردنم میاد .

    به جای هاله صدای مردونه ای از بالای سرم میگه:
    _نبینم حسرت شوهر رو دلت… شوهر میخوای در حد صفر ، نو و آکبند بالای سرت وایستاده.

    نیم نگاه گذرایی به هاکان که برق چشم های آبی رنگش توی تاریکی خیلی خوب هویداست می ندازم، چشم هاش شباهت زیادی به چشم های زیبای هاله داشت. با طعنه میگم :
    _تو مرد زندگی نیستی .

    بدون تعارف کنار هاله دراز میکشه و در حالی که با دستش سعی در حالت دادن موهای بور و پرپشتش داره جوابم رو میده :
    _تو چشم بصیرت نداری وگرنه هر روز به آمار خاطرخواهام افزوده میشه .

    با یادآوری دوست دخترهای رنگ و وارنگ هاکان و هر کدوم از اون یکی عاشق تر بودن لبخندی میزنم ، نمیدونم این بشر با دل دخترا چیکار میکرد که نمیتونستن فراموشش کنن ، حتی سخت ترین دختر ها هم جلوش کم میاوردن .
    برعکس هاکان ، هامون بود . هیچ دختری جرئت نزدیک شدن بهش رو نداشت ؛ انگار با اون اخم هاش طلسمشون میکرد تا مبادا پا به حریمش بذارن.

    تا فکر هامون به سرم میاد ، صدای هاله رو میشنوم که با صدای کنترل شده ای داد میزنه :
    _هامون چند دقیقه بیا !

    پارت سوم رمان قصاص

    سرم رو بلند میکنم و توی تاریکی شب که به لطف چراغ های حیاط روشن شده بود به قامت هامون نگاه میکنم.
    نگاهش رو به ما سه نفر که اون طوری دراز کشیدیم میندازه و با صدای بمش جواب هاله رو میده :
    _باید برم دیرم میشه!

    هاله با پافشاری میگه :
    _دیر نمیشه هامون همیشه یا تو روستاهایی یا توی بیمارستان،دو دقیقه هم با ما وقت بگذرون

    هامون نگاهش رو به صفحه ی ساعت گرون قیمتش که استایل شیکش رو حسابی جلا داده بود می ندازه و گویا که متقاعد میشه چون بدون حرف به سمت ما میاد.هر سه نفرمون اتوماتیک وار از حالت دراز کشیده ، به نشسته تغییر موضع میدیم.

    هامون با وجود کت و شلوار خوش دوختش که حسابی عضله های مردونه اش رو به رخ می کشید و چهارشونه تر از هر زمانی نشونش می داد ، چشم غره ای به هر سه نفرمون میره و روی چمن ها می شینه.

    هاکان با شیطنت میگه:
    _عقب بندیت خاکی نشه ، قیمتت بیاد پایین جناب دکتر .

    هاله میخنده و من در ادامه ی حرف هاکان می گم :
    _به نظرم از صحنه ی نشستن جناب دکتر عکس بگیریم بذاریم اینستاگرام ، لایک هاش می ترکونه به مولا!
    هامون چشم های خوش رنگش رو به چشم هام میدوزه و با تحکم میگه:
    _ چند بار بهت گفتم انقدر خودتو درگیر این مزخرفات نکن! می دونی مامانت چقدر ناراحته؟ کل زندگیت شده اون موبایل و لپ تاپ.

    چپ چپ به چشم های سیاه رنگش نگاه میکنم، توی خانواده اشون تنها کسی که چشم های پدرش رو به ارث برده بود،هامون بود. برعکس هاله و هاکان که چشم های رنگی شون رو از خاله ملیحه ارث داشتن. اخم در هم می کنم و با لحن تندم جوابش رو می دم .
    _پس مامانم هنوز دست از شکایت کردن از من پیش این و اون برنداشته؟ خستم کرد بس جلوی اینو و اون نشست و بد ِ من و گفت .

    هاله به شونه ام می کوبه و دلداری دهنده میگه:
    _بگذر؛این اخوی ما فاز نصیحت کردنش زیاد میگیره.

    هامون تا بخواد به هاله تشر بزنه هاکان وارد بحث میشه :
    _چون خودش همه ی کیف و حالش و اون ور آب کرده ، حالا دیگه خوش گذرونی های ما به چشمش نمیاد .

    گره ی کوری ما بین ابروهای هامون میوفته و صداش جدی تر از هر زمان هاکان رو مخاطب قرار میده:
    _تصویر تو رو هم از خوش گذرونی دیدم آقا هاکان، سوزوندن دل دختر های ساده و در آوردن اشکشون خوش گذرونی نیست . گاهی وقت ها حس می کنم هر سه نفرتون بچه این و با این سن نمی تونین فرق خوب و بد رو بفهمین .

    همزمان با اتمام جمله اش ، مثل هر بار توی جمع ما طاقت نمیاره ، همون طوری که در حال بلند شدنه بدون اینکه به من نگاه کنه میگه :
    _آرامش با من بیا!

    متعجب می پرسم:
    _واسه چی ؟
    خوب می دونم عادت به تکرار حرفش نداره . هاکان که انگار یک گوشش در بود و اون یکی دروازه با شیطنت میگه:
    _میخواد گوشتو بپیچونه ، منتها میگه بیا اون ور تا اگه گریه کردی ما اشکاتو نبینیم. با کج و کوله کردن دهانم اداشو در میارم و با حرص از جا بلند میشم و بعد از پوشیدن دمپایی هام دنبال هامون میرم .

    خارج از چمن ها جایی که توی دید رس بچه ها نیست می ایسته ، روبه روش می ایستم و منتظر نگاهش میکنم .

    نگاهش روی شالم که آزادانه روی سرم انداختم و تمام موهای کوتاهم از زیرش هویداست می ندازه و با سرزنش میگه:
    _چرا انقدر مامانتو اذیت میکنی ؟
    دست به سینه میزنم و بی پروا و بدون مکث میگم:
    _به تو چه ؟
    اخم هاش بیشتر از قبل در هم میشه ، قسم میخورم اولین نفری هستم که اینطوری با هامون حرف میزنم ، حتی هاله و هاکان هم جرئت توهین کردن بهش رو نداشتن .

    بدون اینکه جواب حرفمو بده قدمی نزدیکم میشه و با صدایی کنترل شده میگه:
    _به خودت بیا ! تمام نمره هات افتضاح شده ، مدام یا سرت تو موبایله یا دنبال قرتی بازی . میدونی چه عذابی داری به مادرت میدی ؟ برای اینکه تو درس بخونی اون شب و روز کار میکنه ، کمکش نمیکنی که هیچ هر دفعه با اون زبون تند و تیزت آزارش میدی !

    ته دلم یه طومار حرف برای مامانم آماده میکنم تا سفره ی دلشو هر بار جلوی یه نفر پهن نکنه . خسته شدم هر بار از هر غریبه ای نصیحت شنیدم .
    جواب هامون رو با همون لحن گزنده و به قول خودش زبون نیش مارم میدم :
    _زندگی خودمه ، به کسی ربطی نداره . با مامانم آبم تو یه جوب نمیره چون افکارش مال یه قرن دیگه است . به اون باشه من نباید رنگ آفتاب و مهتاب و ببینم. چون خودش تو زندگیش خوش گذرونی نکرده یعنی منم نباید بکنم ؟

    کلافه میشه این رو از گرفتن نگاه شب زده اش از چشم هام می فهمم .
    نفسش رو فوت می کنه و این بار طوری نگاهم می کنه انگار میخواد با نگاهش بهم بگه که چقدر بی لیاقتم وقتی به حرف میاد می فهمم لحنش هم دست کمی از نگاهش نداره:
    _حالا می فهمم خاله زهرا چه عذابی می کشه تو رو تحمل می کنه. فقط خدا کنه اگه یه روز سرت به سنگ خورد تهش رو سیاهی و شرمندگیش برای تو نمونه.
    همزمان با اتمام جمله اش نگاه گذرایی به چشم هام می ندازه و از خونه خارج میشه . درست مثل هاکان یک گوشم در و دیگری دروازه است چون بدون اینکه به روی خودم بیارم رفتنش رو نگاه می کنم.
    دیگه حس نشستن توی حیاط و روی چمن های بارون خورده رو نداشتم ، صدام رو به اندازه ای که به گوش هاکان و هاله برسه بلند می کنم :
    _من میرم ، شما هم کمتر به جون هم بیوفتین دیشب صدای داد زدن هاتون توی سر من بود. .

    هاله هم درست مثل من صداش رو بلند میکنه:
    _تو که نمی دونی من از دست این روان پریش چی می کشم!
    هاکان جواب این حرفش رو با یه تو سَری میده ، اونا رو به حال خودشون می ذارم و وارد راهروی ساختمون میشم .

     

    لینک های دانلود رمان قصاص

    دانلود رمان قصاص

    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (23 votes, average: 3٫48 out of 5)
    Loading...

ارسال دیدگاه

دانلود رمان اسیر دزدان دریاییدانلود رمان اسیر دزدان دریایی مطلب تصادفی
© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.