دانلود رمان شراکت اجباری پی دی اف – Sherakate Ejbari

image_2018_12_22-0_3_43_734_NWW-300×300

دانلود رمان شراکت اجباری پی دی اف – Sherakate Ejbari

دانلود رمان شراکت اجباری

دانلود رمان شراکت اجباری

رمان شراکت اجباری یک رمان زیبا میباشد که به نگارش درآمده است. ژانر رمان شراکت اجباری دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان شراکت اجباری به ادامه مطلب مراجعه کنید.

لینک های دانلود رمان شراکت اجباری

دانلود فایل pdf برای گوشی و کامپیوتر

*

دانلود فایل Apk مخصوص سیستم عامل اندروید

*

بخش هایی از رمان شراکت اجباری

 

خلاصه داستان:

بخشی از رمان:-باشه من با فریدون حرف میزنم و بهت خبر میدم. -باشه بابای خب حالا نوبت راضی کردن آقاجون بود. خودم و به تختش رسوندم، مثل این که خواب بود، شاید هم نیمه هوشیار بود، آخه همیشه عادت داشت این جوری بخوابه. هنوز چند قدم بر نداشته بودم که تکونی خورد! مگه مجبوری موقع خواب بیای سر وقتش؟ مگه پدربزرگت ترس داره؟ ، پوف دختر تو که ان قدر ازش میترسی هنوز درگیری هام با خودم تموم نشده بود که با صدای اِهم و اوهومی توجهم جلب شد. دِهَه آخه من چند بار بگم؟ ، -اه چته دختر؟ خوابم رو گرفتی قیافه ام رو مظلوم کردم. -خب آقاجون کارت داشتم. عینکش رو از روی عسلی برداشت و روی دماغش جا داد. آروم به پشتی صندلی تکیه داد و پاهاش رو دراز کرد و در حالی که کتابی از داستایوسکی دستش گرفته بود، نیم نگاهی از زیر عینک به من انداخت. -خب میشنوم. صدام رو صاف کردم: راستش دوستم رونیکا… با شنیدن اسم رونیکا فورا چین ریزی بین ابرو هاش افتاد. رونیکا درست میگفت، به اسمش ، خدا لعنتت کنه که من رو تو این مخمصه انداختی. -خب دختر اگه درگیریت تمام شد بقیه حرفت رو بزن.

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان دلارام نسخه پی دی اف - roman dalaram

وای خدا، آقاجون هم فهمید خود درگیری دارم. آروم تر گفتم: امشب میخوام با رونیکا برم مهمونی . -مهمونی؟ -یکی از دوست هامون قراره برای همیشه به پاریس بره، مهمونی گرفته. -همون گود بای پارتی دیگه؟ خنده ریزی کردم، آقاجون از کجا می دونست؟ -اره همون -نه نمی شه بری ان قدر محکم گفت که خواستم برگردم و کلا بیخیال بشم. دستم رو دستگیره در نشست که احساس کردم صدای خنده می آد، سریع به سمتش برگشتم و چشم هام رو ریز کردم، داشت می خندید. بعد از مرگ مادر جون خنده باهاش تضاد داشت اما حالا… با حرص گفتم: آقاجون چرا میخندی؟ -دختر، حالا گفتم نه ولی من ان قدر ترسناکم که حتی حاضر نیستی یه کم ناز کنی؟ حالت متفکری به خودم گرفتم: تا جایی که من می دونم شما وقتی بگین نه یعنی تمام. -باشه برو فقط، مراقب خودت باش! لباست هم مناسب بپوش. از خوشحالی جیغ کوتاهی کشیدم و بغلش کردم که کمی ترسید و کتاب از دستش افتاد. –الهی قربونت بشم فریدون جونم

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *