دانلود رمان عشق من بمان پی دی اف – Eshghe Man Beman

    دانلود رمان عشق من بمان نادیا عثمانی

    دانلود رمان عشق من بمان

    رمان عشق من بمان یک رمان زیبا میباشد که به قلم نادیا عثمانی به نگارش درآمده است. ژانر رمان عشق من بمان دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان عشق من بمان به ادامه مطلب مراجعه کنید.

    لینک های دانلود رمان عشق من بمان

    دانلود فایل Apk مخصوص سیستم عامل اندروید

    *

    بخش هایی از رمان عشق من بمان

     

    خلاصه داستان:

    با گفتن خسته، نباشید. استاد، همگی دفتر و کتاب هاشون را بستند. من هم با بی حوصلگی جزوهام رو جمع کردم و همراه دوست هام از دانشگاه خارج شدم. – عه پس ماشینت کو؟ – با ماشین نیومدم امروز حال و حوصله نداشتم پیاده اومدم – ای بابا خیر سرم گفتم امروز می خوام حسابی با تو بگردم و خوش بگذرونم! چته حالا چرا پکری تو کلاس حواسم همش به تو بود انگار به زور نشوندنت سر کلاس درس، چیزی شده و ما خبر نداریم رفیق؟ -نه چیزی نیست فقط کمی بی حوصلم بیخیال. من و الهه بیش تر از دو سال است که با هم دیگر دوستیم از همون روز اول ورودم به دانشگاه باهاش آشنا شدم و خیلی زود با هم خو گرفتیم ای بگی نگی دختر خوبی بود که البته من خیلی دوستش دارم، پونه هم دوست لوس و نازنازی ماست که برام خیلی عزیزه عاطفه که دوست صمیمی همه ی ما بود و البته یه کمی ترسو یه کم که نه خیلی ترسو بود. همون طور که با پای پیاده مسافتی رو از دانشگاه تا جاده طی می کردیم چند جوون مزاحم که از کنارشون رد می شدیم به ما تیکه می پروندند ولی سعی می کردیم بی اعتنا باشیم الهه چند باری خواست جوابشون رو بده ولی هر بار عافطه مانع او می شد. طفلی می ترسید مشکلی چیزی پیش بیاد. حیف که من حال و حوصله ندارم وگر نه چنان حالیشون می کردم که فکر کنم تا عمر دارن دیگه مزاحم هیچ دختری نباشن اما شانس آوردند که فعلا حوصله خودمم نداشتم -الهه با اخم گفت: دیدی حالا اگر جناب عالی با ماشین تشریف آورده بودی این عوضی های کثافت جرات نمی کردن چیزی بارمون کنن، خنده ی آرومی کردم و گفتم: خب عزیزم حالا تو چرا داری حرص می خوری ولشون نکن برن بدرک.

    در این هنگام که به جاده اصلی رسیدیم چون دیگه حال نداشتم پیاده روی کنم ترجیح دادم سوار تاکسی بشیم به تاکسی که اشاره کردم متوقف شد و هر چهار نفر عقب سوار شدیم راننده که سن و سال زیادی نداشت از آینه جلوایش چپ چپ نگاهمون کرد و با لبخند گفت: جلو جا هست ها اگر جا ندارید؟ عاطفه با اخم هایی بر هم رفته جواب داد: – نخیر ما جامون راحته شما بفرما راهت و برو آقا. هر سه به عاطفه خندیدیم و همون طور که نشسته بودیم دم گوش هم هی پیچ پیچ می کردیم و راننده فضول در حین رانندگی از آینه جلویی دیدمون می زد و حواسش به ما بود. الهه عصبی شد و به اون توپید: – چیه آقا چیزی تو قیافه هامون گم کردی دِ جلو راهت رو به پا؟ راننده بدون این که چیزی بگه به رو به روش چشم دوخت اما دیری نگذشت که دوباره نگاهش را معطوف ما کرد. من که اصلا عادت نداشتم تا این حد آرام و به این جور مسائل بی تفاوت و بی خیال باشم در سرم به دنبال حالگیری اساسی از این راننده چشم چرون می گشتم کلا دختر شرور و آتش پاره ای بودم اخمی چاشنی صورتم کردم و کمی به جلو خم شدم و با لحنی آرام از راننده پرسیدم

ارسال دیدگاه

بیوگرافی رضا داوود نژادبیوگرافی رضا داوود نژاد بازیگر و کارگردان سینما و تلویزیون مطلب تصادفی
© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.