دانلود رمان من ترانه نیستم پی دی اف – Man Tarane Nistam

    دانلود رمان من ترانه نیستم محدثه ۷۶

    دانلود رمان من ترانه نیستم

    رمان من ترانه نیستم یک رمان زیبا میباشد که به قلم محدثه ۷۶ به نگارش درآمده است. ژانر رمان من ترانه نیستم دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان من ترانه نیستم به ادامه مطلب مراجعه کنید.

    لینک های دانلود رمان من ترانه نیستم

    دانلود فایل pdf برای گوشی و کامپیوتر

    *

    دانلود فایل Apk مخصوص سیستم عامل اندروید

    *

    بخش هایی از رمان من ترانه نیستم

     

    خلاصه داستان:

    بخشی از رمان:با همون صدای گرفته و خش دارم که ناشی از گریه ها و زجه زدن های دیروزم بود، داد زدم. -کیه؟ همون موقع بود که در اتاقم کمی باز شد و تازه تونستم قیافه نحس زنیکه فرخ رو ببینم. یکی از خدمت کار های خونه که پانزده سالی این جا کار می کرد و دیگه پاش لب گور بود. با همون لباس های فرم اتو کشیده اش کمی خم شد و تعظیم کرد. -سلام خانم صبحتون ب… هنوز حرفش تموم نشده بود که یه صدای بم و خشنی صحبتش رو قطع کرد. طرف صحبتش با فرخ بود و گفت: برو کنار ببینم، مگه نگفتم خودم بیدارش می کنم؟ برگرد پایین به کارت برس. ندیده هم از همون صدای مزخرفش می تونستم حدس بزنم که شاهرخ بی همه چیز باشه. چرا دست از سرم بر نمی داشت؟ فرخ با چَشمی از آستانه در خارج شد. در کامل باز شد و تازه دیدمش، قد بلند با هیکلی ورزیده که همیشه هم کت و شلوار تنش بود، انگار شب هم با همین لباس ها می خوابید. چشم های سبز وحشی و لب و دهنی کوچیک و جمع و جور با یه بینی نسبتا بزرگ که زیاد به صورتش نمی اومد. خنده کریه و بی وقفه ای کرد و یه قدم به تختم نزدیک شد. ازش می ترسیدم اما نمی خواستم با لرزش دستم خودم رو رسوا کنم. -به به آسا خانم اخم ریزی کردم و سعی کردم تا جای ممکن نگاهش نکنم. با صدای بلندی گفتم: چیه باز سرت رو انداختی پایین و راهت رو کشیدی این جا؟

    ببینم مگه حق ندارم بیام تو اتاق نامزدم؟ حتی از فکرش هم حالم به هم می خورد. -من نامزد تو نیستم، گم شو بیرون با یه قدم به طرفم خیز برداشت و با خشونت چونه ام رو توی دستش گرفت. جاوید خان می دونه دخترش ان قدر سرکش و یاغی شده؟ ، -دور برداشتی از درد داشتم پس می افتادم، با یه حرکت چونه ام رو ول کرد و بند تابم رو کشید که از ترس رو تختیم رو چنگ زدم و توی خودم مچاله شدم. با دیدن حال و روزم خنده زشتی تحویلم داد. -آدمت می کنم، بزار جاوید بفهمه دخترش با من چه طور حرف زده، حسابت رو می رسه. -هر غلطی دلت می خواد بکن، اصلا همین الان برو بهش بگو، حالم ازت به هم می خوره شاهرخ، برو رد کارت عوضی -این زر زدن هات رو نادیده می گیرم، جاوید هم به وقتش کلک ات رو می کنه، نکنه فکر کردی سنگ تو رو به سینه اش می زنه که این طوری دم در آوردی؟ -دست از سرم بردار. نگاه سر تا پایی بهم کرد و بلند شد. بلکه یه کم از استخون هات هم نصیب سگ های بی چاره ام شد، هوم؟ ، -به درک، ان قدر تو این اتاق بمون تا بپوسی این رو گفت و از اتاق بیرون رفت و محکم در رو به هم کوبید

    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
    Loading...

ارسال دیدگاه

  1. reza گفت:

    دمش گرم نویسده رمان زیبا و جالبی بود

سریال غنچه های زخمی قسمت 341 سیصد و چهل و یک – ‏ghonchehaye zakhmi ۳۴۱ مطلب تصادفی
© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.