رمان سنگدل های دوست داشتنی پی دی اف – Sangdelhaye Dost Dashtani

446618062_352256-260×300

رمان سنگدل های دوست داشتنی پی دی اف – Sangdelhaye Dost Dashtani

رمان سنگدل های دوست داشتنی معصومه آبی

 

 

رمان سنگدل های دوست داشتنی

 

 

رمان سنگدل های دوست داشتنی یک رمان زیبا میباشد که به قلم معصومه آبی به نگارش درآمده است. ژانر رمان سنگدل های دوست داشتنی دسته رمان های عاشقانه می باشد. شما دوستان همیشگی هم اکنون میتوانید این رمان را در مجله ی اینترنتی ایلیاد با فرمت های مختلف دریافت کنید. جهت دانلود و خواندن رمان سنگدل های دوست داشتنی به ادامه مطلب مراجعه کنید.

 

 

بخش هایی از رمان سنگدل های دوست داشتنی

 

 

گلی بعد از سالها یزدان رو پیدا می کنه ، یزدانی که خیلی بهش نزدیک بود ! ولی
یه چیزهایی این وسط تغییر کرده و چیزهایی هنوز ثابتِ ! اما گلیِ ما بدجور دلش شکسته . .
بدجور رنج کشیده . . .

با دیدن یزدان داغش تازه میشه . . .

تصمیم گلی چیه ؟

می خواد چی کارکنه با یزدان ؟

سرنوشت چه بازی ای براشون تدارک دیده ؟
اصلا نسبت این دوتا چی بوده ؟

چی توی اون گذشته بوده که گلی رو یه سنگدل کرده ؟
قدم هایم آرام بود . . .

شاید برخلافِ درونم !
درونِ پر از تشویش و نگرانی ام !
دستم را بر رویِ در گذاشتم و هلی به آن دادم . . .

پیشنهاد ایلیاد
دانلود رمان دختر حاج آقا پی دی اف - Dokhtar hajagha

هوایِ گرمِ سالن صورتم را نوازش کرد .
. پیرزن نگاهی به من کرد :
اومدین ؟ شما گلنار خانمین ؟
سری به تایید تکان دادم ، با دست اتاق را نشان داد . . .

قلبم بی قرار می کوبید به
استخوانهایی که او را به اسارت کشیده بودند . . .
دستگیره ی در را لمس کردم ، لب گزیدم ، چشم بستم و بعد . . .
در که به دیوار برخورد کرد ، پلکهایم را گشودم . . .
منتظر مجازاتش بودم ولی این . . .

فرای تصوراتم بود !
چشم هایش ، همان لعنتی هایی که دل سپردم به تاریکی شان ، گرد شد و بعد . . قطره
قطره اشک !
پوزخند زدم :
– بــــــــه !

یزدان خان . . .

مشتاق دیدار . . .
لب های خشکش را از هم فاصله داد :
– گلی جان . .
اخم هایم به آنی در هم کشیده شدند ، لعنتی همان صدا را داشت ! :
– چطور جرات می کنی هنوز اسمم رو مخفف بگی ؟
لبش کمی کش آمد ، کمرنگ لبخند زد :
– چون هنوزم گلیِ منی . . .

عزیز دلم !
آخ ! آخ که طبل ها به صدا در آمدند !
نزدیک تختش شدم . .

نگاه به تنش کردم . .

بی جان بود ! حسی نداشت . . .
دستم را تکیه زدم به لبه ی تخت ، کمی سر کج کردم :
– تنها شدی ؟

سرمه جونت کجاست ؟

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *