دانلود رمان شیطنت های دخترانه

    دانلود رمان شیطنت های دخترانه

    رمان شیطنت های دخترانه یک رمان بسیار زیبا نوشته ی سین.الف میباشد. این رمان در سبک های طنز، هم‌خونه‌ای، کلکل و عاشقانه نوشته شده است. اگر علاقه مند به خواندن رمان عاشقانه و طنز هستید رمان شیطنت های دخترانه را از دست ندهید! شما میتوانید این رمان زیبا را با فرمت های pdf, apk, epub و jar برای انواع گوشی های اندروید، آیفون، جاوا و همچنین کامپیوتر و لپ تاپ ها از مجله ی اینترنتی ایلیاد دریافت کنید.

    خلاصه ی رمان شیطنت های دخترانه

    داستان رمان شیطنت های دخترانه، روایتگر زندگی سه دختر به نام های باران، نفس و متینا سه دوست صمیمی که همانند خواهر هستند میباشد و هر سه‌ی آنها به قدری لجباز هستند که میتوانند با اعصاب و روان همه بازی کنند. البته یکی از آنها بسیار مهربان‌تر و آرام‌تر از آن دور میباشد. خبر قبولی در دانشگاه تهران مسیر زندگی این سه دختر را عوض میکند که در همین مسیر نیز اتفاقات شیرین و جالب و گاهی نیز تلخ و غم انگیز نیز برایشان می‌افتد که میتواند زندگی دختران نوزده ساله‌ی داستان را تحت تاثیر قرار دهد… .

     

    بخش هایی از متن رمان شیطنت های دخترانه

    قـوقوقولــــی قــو قــو قوقوقولــــــــــــــی قوقو …
    ای زهــرمار… کــوفت اه …. بــاید صدای زنــگ هشدار گوشیم رو عوض کنم..این جوری دیوونم میکنه …کل کوچه
    رو بیدار میکنه.صدای نکــرشو قطع کردمو خمیــازه ای طوالنـــــی کشیـــدم ساعــت 9 صبــح بود.. چه سال
    نحسی بود خارجیــا 18 سالگیشون بهــترین سال عمرشونه ولی واسه مــا… اه اه اه کلی استرس کنکور و انتخاب
    دانشگاه واز این جور چرت و پرتـــا این سالو بکــوب نشستم و خوندم این سال برام تمام تفریحات ..عیــد ها و
    مسافرت ها. عروسی ها حــروم شده بود میشستم و فقط میخوندم عین خرخون ها)االن فک نکنینا من از اون عینک
    ته استکانی ها جلو چشممه( اخرشــم کنکورو دادم تموم شد ولی استرس رتبه و دانشگاه تموم نشد…اما
    خداروشکررتبه ام خوب بود ولی نمیدونستم میرم داشگاه تهران یا نه از تخــت بلند شدم اروم اروم با چشم های
    نیمه باز راه افتادم سمـت دستشویی از اینه خودمو نگــاه کردم
    _ هـــــــــیـــــــــع
    چه صورتی وای چشمای پــف کرده و خواب الود از خودم بدم اومد سریع دست و صورتمو شستمو اومدم بیرون
    ..رفتم سمت کمــــد عزیــــــــزم.. یه مــانتوی سرمه ای خوشــرنگمو که با متینا و نفس خریده بودم و پوشیدم با
    شلوار جین سرمه ای تیره ی تنـــگ)جلل خالق(با شال همرنگش.. ارایش ملیحی هم کردم یه نگــاه کلی به خودم
    کردم واال هلو شده بودم …پوستم گندم گون بود به چشمای قهوه ای سوخته که میشد گفت مشکیه دماغم نه
    کوچیک بود نه گنده.. موهامم قهوه ای که از شونه ام یه کوچولو پایین تر بود… مژه هام هم خیلی بلند بودن ..قدم
    هم بلند بود خوش هیکــلم بودم
    داشتم از خونه میرفتم بیرون که دیدم خونواده ی گرامی سر میز صبحونه کوفت میکنن با دیدن اون میزی که مامیم
    چیده بود شکمم اظهــار وجود کردو صدای همیشگیشو در اورد)باشه دیگه تو ام ابرومو بردی واال( تصمیم گرفتم یه
    چیزی بخورم وگرنه با شوکی که امروز قرار بود وارد بشه ممکن بود ضعف کنمو فشارم بیوفته امروز قرار بود
    دانشگاه هایی که پذیرفته شدیمو اعالم کنن رفتم نشستم کنارشون بابـام داشت تکیــن که داداش بزرگم بود و
    نصیحت میکرد… تکین مثله خودم بود ولی موهاش قهوه ای مایل به طالیی با چشمای قهوهای روشن اونم مژه هاش
    فوق العاده بلند بودن همیشه بهش میگفتم تو بزرگ بشی دختر کش میشی.
    بدون سالم و احوال پرسی و صبح بخیر گفتم: بیخی بابا جونیم این تکین ادم بشو نیس هرچقدرم بگی اثر نداره بابام
    نگاهی با محبت کردو گفت: بالخره که باس بشه … حاال اینارو بیخیال وقتی خبر دار شدین اولین کاری که میکنی به
    ما زنگ میزنی باشه؟؟ اهی از ته دل کشیدمو گفتــم:باشه حاال اگه نمردم مامیــم گفت: این چه حرفیه بابات راس
    میگه حتما به ما زنگ بزن وگرنه خیلی نگران میشیم عزیزم نگاهی بهشون کردم بیچاره ها حق داشتن اخه من اولین
    بچه وتک دختــرشون بودم مامان دستی به موهای طالییش کشید و گفت ایشــاال قبول میشی عزیزم.. نیکان هم ور
    ور داشت با تکین دعوا میکرد نیکان اخرین بچه و 7 سالش بود اونم کپـی پِیــست تکین بود سرشون داد زدم
    بســـه دیگه.. اون 2تا به مامان رفته بودن و من به بابام.. بابام پوستش سفید بود ولی چش ابرو مشکی بود…

    خداحافظی کردم و سوار تاکسی شدم یه تــک به متینا زدم یعنی دارم میام اون تنه لشتو تکون بده… رسیدم خونشون
    … خونشون بزرگ بود و 2 طبقه داشت.. متینا اینا شون مایه دار بودن مام وضعمون خوب بود اما اینا خوب تر زنگ و
    زدم یه چند لحظه واستادم پشت در اینقد استرس داشتم همش داشتم فحش میدادم به خودم به نفس به متینا به
    دانشگاه به تهران به ایران به زمان به زمین هر از گاهی هم فحشو بیخی میشدمو دعا میخوندم یهو در باز شد و اقبال
    پرید بغلم بوسش کردم و گفتم چطو مطوری اقبالی؟؟ اقبال داداش متینا بودو 28 سال داشت اونم مثله متینا قد بلند
    ..با پوست سبزه و چشمای مشکی داشت… گفتم ابجی گندهه و کوشولو کجان؟ گفت:کوشولو خوابه اونم داره لباس
    میپوشه تو اتاق رفتم تو سالن رو مبل مایسا خواب بود وای چه نازه این جیگره بر خالف اون گندهه)متینا(و اقبال این
    یکی سفید برفی بود. اروم بوسش کردمو رفتم دم در اتاق متینا بدون اون جور سوسول بازیا)در زدنو اینا( پریـــدم تو
    اتاق بدبخت سکته زد باز خوبه مانتوش تنش بودو داشت دکمه میبست شالم رو گردنش بود جیغ جیغ کرد: کثــافت
    سکته کردم ادم باس در بزنه گفتم :تمیــــز زر نزن تا نیومدمو خفت نکردما خرس خوابالو اومدیم بیـــرون تو
    پارکینگ:
    _ دیـــــــــــــــــرمون شد بــــــدو
    _خیلی خب بابا اومدم
    هر دو از خونه زدیم بیرون متینا ماشین بابیــش رو کش رفت و هردو مثله جــت رفتیم سمت خونه ی نفس اینا
    همین که در زدیم نفس سریــع درو وا کرد انگار داشت ثانیه شماری میکرد بدون سالم و اینا گفتم : نفــــس
    بدووووو روشنش کن اون وا موندرو دارم میمیرم نفس گفت باشه حاال! سریع رفتیم تو اتاق و نشستیم پای
    کامی)کامپیوتر(روشنش کردیم و پریدیم تو سایــت یه نیم دیقه ای همه اروم بودن یهو متینــا جیغ بنفـــــــش
    کشید)کوفت کثافت(:وایـــــــی دانشگاه تهران قبول شدم اونم پزشکـــی من داشتم با متینا دعوا میکردم که نفس
    گفــت : وای عشقولکــــا هر :تامون تو یه رشته و یه دانشگاهیـــم هر : با جیـــغ گفتیــم:هــــــــوراا خداروشکر
    خرخونیامون جواب داد ….. نفس پرید و رفت : لیوان پر اب پرتقال اورد وافعا چسبیــد تو اون موقع … خیلی
    خوشحال بودم هنوز هیــجانمون نخوابیده بود یـــهو یادم افتاد باید به مامان و بابا خبر بدم نفس هم چون میدونست

     

    لینک های دانلود رمان شیطنت های دخترانه

    دانلود رمان با فرمت pdf

    دانلود رمان با فرمت apk

    دانلود رمان با فرمت epub

    دانلود رمان با فرمت jar

    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
    Loading...

ارسال دیدگاه

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.