دانلود رمان ویدیا از فریده بانو

    دانلود رمان ویدیا از فریده بانو

    رمان ویدیا یک رمان به قلم فریده بانو در سبک عاشقانه میباشد که در کانال تلگرام نویسنده منتشر میشود. هم اکنون میتوانید رمان ویدیا را با لینک مستقیم و فرمت های pdf, apk, epub, jar از مجله اینترنتی ایلیاد دریافت کنید. اگر علاقه مند به رمان عاشقانه هستید پیشنهاد میکنیم حتما رمان ویدیا را مطالعه کنید.

     

    خلاصه رمان ویدیا

    رمان ویدیا یک رمان جذاب به قلم فریده بانو میباشد. فایل های این رمان منتشر نشده اند. هم اکنون میتوانید بخش هایی از متن رمان ویدیا را در مجله اینترنتی ایلیاد بخوانید.

     

    بخش هایی از متن رمان ویدیا

    با صدای هلهله ی آدینه سر خدمتکار خونه عصبی از خواب پا شدم

    دستی به موهای لخت بلندم کشیدم

    و با همون لبای خواب بلندم پا برهنه از اتاق بیرون اومدم

    از نرده های طبقه بالا آویزون شدم

    موهای بلندم روی هوا معلق شد

    با صدای خشداری گفتم:آدینه چه خبره کله سحر بابا بذار بخوابم

    صدای مهربون آدینه بلند شد

    _خواب چیه خانوم جان باید هلهله کنی

    از پله ها پایین رفتم

    _باز چی شده؟؟مامان اینا کجان؟

    آدینه سری تکون داد

    من نمیدونم پسر عمارت شاهی چی توی تو دیده که عاشقت شده

    یهو چشم هام باز شد

    موهامو کنار زدم

    _تو چی گفتی؟!

    خنده ی ریزی کرد

    _چیه خواب از سرت پرید خانوم جان

    پشت چشمی نازک کردم

    _نخیر،کی گفته فقط واسم سوال شد همین

    آدینه سری تکون داد گفت:

    _من این موهارو تو آسیاب سفید نکردم خانوم جان
    عشق تو چشمات دو دو میزنه

    خندیدم و سرمو پایین انداختم

    _حالا بگو چی شده

    _اول برو دست و صورتو بشور بعد بیا تا بهت بگم

    پامو زمین کوبیدم

    اه آدینه

    _همینه که هست دیگه نمیخوای که هیج

    رفتم سمت سرویس بهداشتی

    مش رحمان چه زن لجبازی داره

    صدای خنده ی آدینه بلند شد

    وارد سرویس بهداشتی شدم

    آب و باز کردم و صورتم و شستم

    نگاهی به چهرم که توی آیینه افتاده بود انداختم

    پوست سفید،چشم ابروی مشکی و خال کوچکی که گوشه ی لبم خودنمایی میکرد

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت2

    از چهرم راضیم

    دستی به موهای بلندم کشیدم

    از سرویس بهداشتی بیرون اومدم

    رفتم سمت آشپزخونه

    دل تو دلم نبود تا بدونم چه اتفاقی افتاده و عمارت شاهی چه خبره

    _پشت میز نشستم و شروع کردم به خوردن

    دهن پر گفتم:بگو دیگه

    _واه دخترم این چه وضع غذا خوردن
    الان اگه خانوم تورو اینطوری ببینه حتما مواخذت میکنه

    دستی تو هوا تکون دادم

    _الآن که مامان نیست

    آدینه روی صندلی نشست گفت:

    _جونم برات بگه آقا بزرگ امروز از عمارت شاهی زنگ زد

    _خب

    _خب به جمالت،

    _اه آدینه جوون

    _چیه دختر جان
    دخترم انقدر هول؟؟

    و ریز خندید گفت

    _پدرت گوشی و برداشت و انگار تورو برای آقای عمارت خواستگاری کردن
    نتونستم ذوقم رو پنهون کنم

    دستامو به هم کوبیدم و گفتم:

    _وای یعنی من و برای شاهو خواستگاری کرده

    آدینه سری تکون داد و گفت:

    _اینطور به نظر میاد

    _کی میان؟!

    _انگار آقا بزرگ خیلی عجله دارن و قرار خواستگاری امشب گذاشتن

    تند از جام بلند شدم

    _وای چرا زودتر بیدارم نکردی؟
    باید حموم برم آماده بشم

    _صبر کن خانوم جان
    انگار آقا بزرگ شرط کرده تا موقع عقد که بله رو میدی نباید هم و ببینین

    _یعنی چی؟!

    _لب و لوچه ات و اینطوری نکن ها زشته
    یکی ندونه فکر میکنه شوهر ندیده ای
    هر چند ندیده ای

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت3

    _اه آدینه جوون

    لبخند مهربونی زد و پیشونیم و بوسید

    _برو تو سالن الآن خانوم و ماه پری میان

    _کجا رفتن مگه؟!

    _صبح با راننده رفتن برای خرید

    سری تکون دادم…

    _نازپری نیومده؟ ؟

    _نه شاید شب با شوهرش بیاد

    با ذوق رفتم سمت پله ها

    پله هارو دوتا یکی رفتم بالا وارد اتاقم شدم

    چرخی جلوی آیینه زدم

    باورم نمیشه شاهو از من خوشش اومده باشه

    نوه ی دوم آقا بزرگ،مرد بزرگ عمارت شاه

    عمارتی که هرکسی آرزوی عروس شدن رو داره

    آقا بزرگ مرد خیلی پولدار و بزرگ تهرانه…

    ۵تا نوه داره که هر ۵ تاش پسرن و همه تو دمو دستگاه شاه هستن

    ساشا نوه ی بزرگ آقا بزرگه که همه میگن دیوونس…اما تا حالا ندیدمش

    شاهو نوه ی دومه آقابزرگه و عزیز کرده ی آقا بزرگ یکی از دست راستی های شاه و بهرام و بهراد و بهزاد

    بهرام و بهزاد زن دارن و توی همون عمارت هستن..

    بهزاد خارجه..ساشا هم که اصلا نمیدونم کجاست و چیکار میکنه…

    دوباره با یادداوری خاستگاری شاهو ته دلم غنچ رفت

    چند بار فقط توی مهمونیای بزرگ دیده بودمش همه ی دخترا عاشقش بودن

    چشامو بستم و دستامو باز کردم

    پرت شدم روی تخت

    بالشت و بغل کردم.

    با ذوق به سقف خیره شدم

    تا اومدن مامان و ماه پری خودمو سرگرم کردم

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت4

    طاقت نیاوردم و از اتاق بیرون اومدم

    از پله ها پایین رفتم که در سالن باز شد و مادر با ماه پری وارد شدن

    دست راننده هم پر خرید بود

    همه رو روی میز گذاشت

    تند از پله ها پایین اومدم و رفتم سمت مادر

    بوسه ای روی گونه اش زدم

    با پشت دست گونه اش رو پاک کرد و گفت:

    _نکنه تا الآن خواب بودی؟؟

    _نه خیلی وقته بیدارم
    کجا رفته بودین کله ی سحر؟!

    مادر روی مبل نشست گفت:آدینه برام نوشیدنی بیار

    ماه پری خرید هایی که کرده بود و روی میز خالی کرد و گفت:

    _ویدیا ببین چیا خریدم

    بی حوصله گفتم:مبارکه

    و پیش مادر نشیتم

    مادر نگاهی بهم انداخت گفت:

    _آدینه حتما بهت گفته شب قراره آقا بزرگ برای خواستگاری بیاد

    سری تکون دادم

    مادر اما انگار کمی ناراحت بود و دیگه چیزی نگفت

    ظهر پدر اومد خونه

    با دیدنم لبخندی زد و آغوش باز کرد

    پریدم بغل پدر

    پیشونیم و بوسید گفت:دخترم بزرگ شده

    با خجالت سرم و پایین انداختم

    ناهار توی سکوت خورده شد

    پدر و مادر برای جرت عصرگاهی رفتن اتاقشون

    رفتم سمت پله ها تا برم بالا که با شنیدن اسم از دهن مادر گوش وایستادم

    نگاهی به اطرافم انداختم

    و وقتی مطمئن شدم کسی نیست آروم پاورچین رفتم سمت اتاق مادر و پدر

    گوشمو چسبوندم به در تا صدای مادر و بهتر بشنوم

    _آقا ویدیا هنوز بچس و زوده ازدواج براش
    اونم کجا عمارت شاهی

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت5

    دلشوره افتاد تو دلم

    چرا مادر راضی نیست

    صدای پدر اومد

    _چی میگی خانوم؟!همه آرزوشونه عروس اون عمارت بشن
    حالا این شانس نصیب ویدیا ما شده چرا باید از دست بدیم؟!

    هرچی صبر کردم دیگه صدایی نشنیدم

    رفتم سمت پله ها

    اما فکرم درگیر صحبت پدر و مادر بود

    اما با یادداوری اینکه قراره عروس عمارت شاهی بشم همه چیو فراموش کردم

    تا شب دل تو دلم نبود

    آدینه و جند کارگر دیکه خونه رو تمیز کردن

    ظرف های بلند میوه و آجیل رو تو سالن پذیرایی چیدن

    مادر کت و دامن شیک و مجلسی پوشید

    آرایش ملایمی انجام داد و موهای کوتاهش رو سشوار کشید

    ماه پری هم آماده از پله ها با من رفت

    با لب و لوچه آویزون زیر نرده های طبقه ی بالا نشستم

    ناز پری با ناز اومد بالا

    با دیدنم خندید گفت:

    _آبجی وسطی داری عروس میشی ها
    اونم عروس کجا

    و چشمکی زد

    با اعلام اومدن مهمون ها با استرس خودمو کشیدم کنار تا ببینم

    آروم نگاهی به پایین انداختم

    آقابزرگ با اون ابهت و عصای دسته مارش که داد میزد چوب علاءست و خودش عتیقه به حساب میاد وارد شد

    پشت سرش مرد قد بلند و هیکلی که پشتش به من بود و نتونستم بشناسمش

    و در آخر با دیدن شاهو دلم زیر و رو شد و قلبم شروع به تند زدن کرد

    وقتی همه از دیدم محو شدن به نرده ها تکیه دادم و با استرس گوشه ی لبم و جویدم

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت6

    نمیدونم چند ساعت مید که داشتن حرف می زدن که با صدای قدم هایی از نرده فاصله گرفتم

    با دیدن پدر از جام بلند شدم

    پدر با دیدنم نگاه دقیقی بهم انداخت گفت:

    _نظرت چیه دخترم؟!

    دستامو توی هم قفل کردم گفتم:

    _همه چی یهو شد آخه

    پدر لبخندی زد گفت:

    _ما که آقابزرگ و عمارت بزرگش رو میشناسیم پس حرفی نیست
    فقط میمونه جواب تو و انگار شاهد و آقا بزرگ خیلی عجله دارن

    _هر چی شما بگین

    _این که نشد جواب گل دخترم
    تو آقابزرگ و قانون های اون عمارت رو میدونی
    زبونم لال هر اتفاقی بخواد بیوفته باید تا زنده هستی توی اون عمارت زندگی کنی
    ببین دلت چی میگه

    سرم و بلند کردم

    _پدر من..

    نتونستم ادامه بدم که پدر گفت:

    _توچی؟!

    _من،من شاهو رو دوست دارم

    پدر پیشونیم و بوسید

    _پس مبارکه عزیزم
    میرم بگم جواب توام مثبته

    لبخندی زدم..پدر رفت

    و بعد از نیم ساعت مهمون ها رفتن

    با رفتن مهمون ها تند از پله ها پایین رفتم

    که ماه پری کل کشید و تبریک گفت

    مادر بغلم کرد و با بغض گفت:

    _دوست نداشتم عروس اون عمارت بشی اما اینکه قسمت اینه..خوشبخت بشی دخترم

    صدای ماه پری بلند شد

    _چقدر این آقا دوماد عجله داره
    آخه کی تو یه هفته عروس میشه؟!

    که آدینه گفت:یه هفته بعد جشن باشه

    _چی

    _بله خواهرم هفته دیگه جشنته

    هم خوشحال شدم هم استرس اومد سراغم

    مادر دستی به سرم کشید

    _نگران نباش همه چی به بهترین نحو صورت میگیره

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت_7

    اما مامان این همه عجله برای چیه…

    نمیدونم مادر آقا بزرگ خیلی اسرار داشت.

    اما تو غصه نخور لباست رو که خیاط خانوادگیشون آماده می‌کنه.

    و بقیه ای کارها رو خدمتکار ها طلا ها رو قراره بیارن خونه ببینی

    عمارتم که برای جشن آماده می‌کنن پس دیگه استرس نداشته باش.

    لبخندی زدم که شاه پری زد به پام گفت :
    ببند نیشتو

    چشم و ابرویی براش اومدم .

    بعد از رفتن شاه پری و شوهرش رفتم اتاقم.

    با خوشحالی در بستم و روی تخت پرت شدم.

    با اشوق بالشتک تختم و بغل کردم

    از یادآوری اینکه تا چند وقته دیگه شاهو کنارم می‌خوابه دلم قیلی ویلی رفت.

    مشتی با بالشتک زدم و زیر لب گفتم :
    لعنت به این رسم ، لعنتی که تا لحظه عروسی نباید عروس داماد همو ببینن.

    اما با یادآوری اینکه کم تر از چند روزه دیگه قرار برای همیشه برای شاهو بشم با لبخند چشم هامو بستم.

    همه مشغول کارهای جشن بودیم.

    خیاط خانوادگی آقا بزرگ اومد و بعد از گرفتن اندازه هام و مدل لباس عروسی که یقه ای باز قایقی داشت و آستین هایی حریر روی بازو هاش گیپور کار شده بود

    و دنبال داری رو انتخاب کردم.

    طلا هایی که لازم بود رو آوردن خونه انتخاب کردم.

    آرایشگر مخصوص خانوادگیشون قرار بود بیاد خونه برای مراسم آماده ام کنه.

    حنا بندون تو خونه خودمون بود.

    جشن عمارت آقا بزرگ یک هفته مثل برق گذشت.

    شب قرار بود عقد بشیم از صبح ….

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت_8

    زیر دست آرایشگر بودم.

    تمام سالن دکور کردن سفره ای عقد بزرگی پهن کردن و گلدون های بزرگ با پایه بلند که گل رز قرمز توشون بود.

    استرس داشتم . بعد از اصلاح شروع به آرایش صورتم کرد.

    لباسی بلند نباتی رنگ مخصوص شب عقد رو پوشیدم .

    طلاها مو سرو گردنم کردن.

    خانم بزرگ همسر آقا بزرگ با اون عصای چوب اصلش و ابهت خاص خودش اومد

    طرفم با غرور نگاهی به سر تا پام انداخت.

    وقتی نگاه خریدارانه اش تموم شد.

    لبخندی زد با اشاره دستش آرایشگر وسایلشو جمع کرد و از اتاق خارج شد.

    مادر همراه خدمتکاری که اسپند دود می‌کرد وارد اتاق شد

    با دیدن من اشک توی چشماش حلقه زد. ناز پری کل کشید .

    صدای بلند ارکستر از پایین می اومد که داشت می‌خوند.

    از استرس گوشه ای لبم رو از داخل گاز گرفتم.
    ماه پری اومد کنارم آروم گفت : ساشا برادر خل شاهو هم اومده.

    میدونستم منظورش به نوه ای بزرگ آقا بزرگه…

    شنل روی سرم انداختن همراه مادر و خانم بزرگ از اتاق بیرون رفتیم.

    حالا صدای ارکستر واضح تر بود.

    شهلا و نیلا با حرص و نفرت نگاهی بهم انداختن.

    پشت چشمی براشون نازک کردم با کمک مامان رفتم سمت پله هایی که به طبقه پایین ختم می‌شد.

    با دیدن زن و مرد های که دست از رقص برداشته بودن و همه ….

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت_نه

    نگاهشون به پله ها بود.

    هل شدم مادر دستم و فشرد.

    به جایگاه عروس و داماد رفتیم

    پسرها شاهو رو آوردن.

    از زیر تور روی سرم نگاهی به قد و بالای بلندش که توی کت و شلوار کرمی رنگ بلوز سفید چقدر زیبا و برازنده شده بود.
    .
    با نشستنش کنارم بوی ادکلن فرانسویش پیچید توی دماغم.

    هیجان و استرس با هم به جونم افتاده

    عاقد شروع به خوندن خطبه عقد کرد

    بعد از بله ای که گفتم شاهو تور روی سرم بالا داد

    صدای هلهله جوون ها بلند شد و دوباره ارکستر شروع به نواختن کرد.

    سرم و آروم بالا آوردم و نگاهم به نگاهش دوختم قلبم تند تند می‌زد.

    نگاه خریدارانه ای کرد و گفت : خوشحالی که همسر من شدی

    با اینکه حرفش بهم برخورد اما فقط لبخندی زدم.

    بوسه ای روی گونه ام زد

    نازیلا خواهر نیلا اومد طرفمون دست شاهو رو گرفت

    گفت : آقا داماد قبل رقص با عروسشون یه دور با من برقصین.

    شاهو از جاش بلند شد و گفت : با کمال میل پرنسس.

    عصبی حلقه ای توی دستمو چرخوندم .

    از این حرکتش دیگه واقعا ناراحت شدم

    من زنش بودم نه نازیلا نگاهمو رو به جمعیت که در حال رقص بودن دوختم.

    اما نگاه خیلی ها روی من بود.

    چشمم چرخید و روی ساشا خیره موند.

    کنار بار کوچیک کنار سالن ایستاده بود.

    جام بزرگ مشروب آلبالویی رنگ تو دستش بود.

    این مرد برام همیشه ناشناخته است

    با اینکه نوه ای بزرگ آقا بزرگه اما همه کاره بعد آقا بزرگ شاهو هست
    مرد مغرور من….

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت_ده

    نگاهم به نازیلا و شاهو افتاد

    بغل هم میرقصیدن.

    نگاه شاهو بهم افتاد بوسه ای برام فرستاد

    که باعث شد دلگرم بشم.

    از نازیلا جدا شد اومد طرفم .

    دستشو سمتم دراز کرد دستم و توی دستاش گذاشتم

    ارکستر گفت :به افتخار عروس و داماد.

    شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد و به خودش چسبوندم و آروم کنار گوشم زمزمه کرد

    دو شب دیگه مالکیتم رو میزنم .

    از خجالت خون دوید توی صورتم و احساس گرما کردم.

    دستش رو آروم تا روی باسنم برد .

    بدون حرفی توی بغلش آروم به رقصیدن کردم .

    تا آخر شب کنار هم بودیم و ساشا اونقدر مست کرده بود که با اشاره آقا بزرگ بردنش

    مهمون ها بعد از خوردن شام رفتن.

    خانواده آقا بزرگ هم رفتن شاهو هم همراهشون رفت .

    وارد اتاقم شدم و نگاهی به دختری که حالا عقد کرده بود انداختم .

    نگاهی به آرایش روی صورتم کردم

    ابروهای کمان کشیده و چشم های مشکی موهامو باز کردم.

    لباس و در آوردم و خسته خزیدم توی تخت .

    با یادآوری بوسه ای شاهو دوباره قلبم شروع به تپیدن کرد .

    میدونستم با شاهو خوشبخت میشم بهترین زوج

    دست چپیم و بالا آوردم نگاهی به حلقه ای برلیان بزرگ توی دستم انداختم.

    بوسه ای روی حلقه زدم چشم هامو بستم صبح زود باید بیدار می‌شدم .
    چون حنا بندون….

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #قسمت_یازده

    حنابندون خونه ای ما بود .

    صبح با نوازش های مادر بیدار شدم.

    نمی‌دونم چرا از وقتی عروس عمارت آقا بزرگ شدم مادر نگران و ناراحته .

    بوسه ای روی موهام زد.

    پاشو خوشگلم یه چیزی بخور الان آرایشگر میاد.

    محکم بوسیدمش چشم عشقم .
    لبخند غمگینی زد.

    وا مامان چی شده چرا ناراحتی.

    دستی به صورتم کشید ناراحت نیستم دخترم کمی نگرانم اونم چیزی نیست.

    آدینه با دیدنم کل کشید و اسپند دود کرد .

    با زور مادر و آدینه صبحانه خوردم. وارد حموم شدم.

    از حموم اومدم بیرون که آرایشگر هم اومده بود.

    خانم زود بشینین روی صندلی تا من کارمو شروع کنم.

    روی صندلی نشستم. صورتمو آرایش کرد.
    موهامو بابیلیس کشید.

    لباس سبز خوش رنگی تنم کرد.

    ماه پری وارد اتاق شد سوتی زد و گفت :
    کوفت اون شوهر یالغوزت بشی

    اِ ماه

    پشت چشمی نازک کرد خاک تو سر شوهر ندیدت

    خندیدم .
    نچ نچی کرد.

    دوباره خانم بزرگ وارد اتاق شد

    بعد از اینکه تائید کرد باب میلش هستم ، آرایشگر مرخص کرد.

    دوباره صدای ارکستر بود که بلند شد

    سینی های بزرگ حنا تزئین شده
    دست به دست می چرخید.

    جون ها دختر و پسر نوبتی با ظرف حنا میرقصیدن.

    شاهو کنارم نشسته بود و دست های ظریفم رو تو دست های مردونه اش گرفت و نوازش کرد.

    صدای خواننده بلند شد.

    حالا نوبت گذاشتن حنا تو دست عروس و داماده …..

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #قسمت12

    هفت دختر و هفت پسر صف شدن تا روی دستمون حنا بزارن

    بزرگ ترها هم تماشاچی بودن

    با شوخی و مسخره بازی روی دستامون حنا گذاشتن

    نگاهی توی جمعیت انداختم اما ساشا نبود پس نیومده..

    بعد از رقص و پای کوبی خوردن شام نیمه های شب مهمون ها شروع به رفتن کردن

    سرجام ایستاده بودم که شاهو دستشو دور کمرم حلقه کرد

    سرم و چرخوندم نگاهش کردم که یهو لب هاش روی لب هام گذاشت

    لب های داغش که لب های رژ زده ام رو اسیر کرد

    حس جدیدی پیدا کردم

    با هیجان و لذت چشم هامو بسته بودم

    گاز ریزی از لبم گرفت که به خودم اومدم

    با صدای مرتعشی گفت:

    _بقیه اش برای فردا شب

    چشمکی زد

    با هول سرم و پایین انداختم

    گونه ام رو بوسید رفت

    اما من هنوز به فکر لذت اون بوسه ی یهوییش بودم

    کفش های پاشنه بلندم رو از پام دراوردم

    پابرهنه سمت اتاقم رفتم

    نگران فردا شب بودم

    میدونستم باید دستمال باکرگیمو به زن هایی که پشت در می ایستن بدیم

    حالم از این رسم های مزخرف بهم می خورد

    انقدر استرس داشتم که شب چندین بار از خواب بیدار شدم

    صبح زود رفتم دوش گرفتم

    مادر همش نگران بود و دورم میچرخید

    انقدر استرستش زیاد بود که به من سرایت کرد

    حالت تهو بهم دست داد….

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #قسمت13

    از صبح لب به چیزی نزدم

    دوباره آرایشگر اومد و کاراشو انجام داد

    موهای بلندم رو بافت های ریز کرده بود و پشت سرم حالت گل در آورد

    لباس سفید عروس پوشیدم

    چرخی زدم

    در اتاق باز شد و شاهو کت شلوار پوشیده آراسته وارد اتاق شد

    با دیدنم نگاه خریدارانه ای کرد

    اومد طرفم گفت

    _نه خوش هیکلی

    دستی به گردن لختم کشید

    _پوستتم سفیده

    بوسه ای روی گردنم زد که حالم یه جوری شد

    _امشب دیگه مال خودم میشی

    دستم و گرفت با هم از اتاق خارج شدیم

    زن ها کل کشیدن

    آدینه اسپند دود کرد

    راننده در ماشین و باز کرد

    هر دو عقب ماشین نشستیم

    و بقیه هم با ماشین هاشون حرکت کردن

    ماشین دم در عمارت بزرگ آقا بزرگ ایستاد

    راننده بوقی زد و در های بزرگ فلزی باز شدن

    ماشین با سرعت داخل حیاط بزرگ سرسبز عمارت شد

    صدای بلند گوش خراش ارکستر تمام فضای بزرگ عمارت و برداشته بود

    راننده در و باز کرد

    اول شاهو پیاده شد

    دستش و طرفم دراز کرد

    دستم و توی دستش گذاشتم و از ماشین پیاده شدم

    از زیر تور روی سرم نگاهی به چراغونی حیاط انداختم

    همه چیز زیبا و به نحو احسنت دکور شده بود

    دستم و دور بازوی شاهو حلقه کردم

    با هم به سمت عمارت رفتیم

    دو خدمتکار در ورودی رو باز کردن
    مهمون ها همه سر پا ایستادن…

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #قسمت14

    خدمتکاری اومد طرفم شنل و از روی موهام برداشت

    با تک تک مهمون ها سلام احوال پرسی کردیم

    و به جایگاهی که در صدر مجلس برای ما درست کرده بودن نشستیم

    خواننده آهنگ شادی رو شروع به خوندن کرد

    جوون ها ریختن وسط شروع به رقص کردن

    نگاهم به وسط سالن و رقص جوون ها بود که ساشا اومد سمتمون

    نگاه دقیقی بهش انداختم

    برعکس چهار برادرش چشم های رنگی داشت

    مثل سبز عسلی اما گیرا

    توی دو قدمی ما ایستاد

    یه دستش گوشه ی کتش بود

    کمی خم شد

    دستم و گرفت

    متعجب به کارهاش نگاه میکردم

    بوسه ای پشت دستم زد

    دوباره به حالت اولیش برگشت

    نگاه خیره ای بهم انداخت

    گفت:از چشم سیاه ها خوشم میاد

    فقط تونستم لبخندی بزنم

    خدمتکاری رو صدا کرد

    از توی سینی جامی برداشت

    یک سره رفت بالا گفت:به افتخار عروس خانواده

    و ازمون دور شد

    نگاهی به شاهو انداختم که گفت:

    _ساشا بخاطر مصرف زیاد الکل عقلش و از دست داده

    شونه ای بالا انداختم تا آخر مجلس نگاه خیره ی ساشا و نگاه پر از نفرت نازیلا روی اعصابم بود

    هرچی به پایان مراسم نزدیک تر میشدیم استرس منم بیشتر می شد

    شاهو لیوانی برداشت گفت:به افتخار عروس خوشگلم

    و یه سرع رفت بالا

    با دلهره گفتم:مست نشی

    دستی به گونم کشید…..

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #قسمت_15

    فقط میخوام کمی گرم بشم تا لذتش بیشتر بشه
    تو نگران نباش

    لبخندی با استرس زدم

    مهمون ها همه رفتن و فقط خانواده ی من و شاهو موندن

    ساشا اومد طرفمون

    با مستی گفت:خوش باشین و از امشب لذت ببرین

    بوسه ای فرستاد و رفت سمت پله ها

    خانوم بزرگ اومد

    _ باید برای مراسم امشب آماده باشین

    توی دلم گفتم آخه این چه رسمیه پوووف

    با راهنمایی خانوم بزرگ سمت اتاقی که طبقه ی بالا بود رفتیم

    شاهو در اتاق و باز کرد

    با دیدن اتاق لحظه ای نفسم حبس شد

    یه اتاق شیک دو نفره

    دور تا دور اتاق شمع چیده بودن

    و گل های رز کف اتاق و روی تخت پر پر بود

    تخت مجلل سفید

    صدای خانوم بزرگ از پشت سرمون بلند شد

    _ما بیرون منتظریم

    نگاه هراسونم و به مادر دوختم

    مادر اومد داخل

    بوسه ای رو گونم زد زیر گوشم زمزمه کرد

    _آروم باش چیزی نیست

    _من میترسم

    _هیس ترس نداره یه لحظه ست

    مادر بیرون رفت

    شاهو کتش رو درآورد و پرت کرد روی زمین

    وسط اتاق ایستاده بودم و به حرکات شاهو نگاه میکردم

    آروم آروم دکمه های پیراهن سفید مردونش رو باز کرد

    از تنش در آورد

    با دیدن بالا تنه ی برهنش سرم و پایین انداختم

    صدای محکم پاهاش که بهم نزدیک میشد دمای بدنم رو بالا برد

    با نشستن دست های گرمش رو شونه ام قلبم زیر و رو شد

    بوسه ای پشت گردنم زد و زیپ لباسم رو کشید….

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت16

    از هیجان زیاد قلبم تند تند می زد

    با افتادن لباسمو نمایان شدن بدن برهنه ام با خجالت دستم ردی بدنم گذاشتم

    شاهد چرخید رو به روم قرار گرفت

    دستهاش اومد سمت دستهای سرد شدم

    با آرامش توی دستاش گرفت

    _تو الان زن منی و خجالت نداره

    خم شد و قفسه ی سینم و بوسید

    یهو روی دستش بلندم کرد و روی تخت گذاشت

    روم خیمه زد

    نگاهمون خیره ی هم بود

    لباشو روی لب هام کذاشت

    بدن داغش که به بدنم میخورد هزاران حس میومد توی وجودم

    بوسه هاش کم کم رفت پایین

    با آرامش شروع به پیش نوازی کرد

    صدای نفس هامون اتاق و برداشته بود

    حالا با تمام وجودم میخواستمش با صدای بم و مردونش نفس زنان کنار گوشم گفت:

    _حالا رسیدیم به اصل کاری

    از خجالت لبم و زیر دندون گرفتم

    بوسه ای روی لبم زد و رفت پایین

    با احساس درد زیر دلم چنگی به پهلوی شاهو زدم که لب هامو به دهان گرفت تا صدای فریادم بیرون نره

    با لبخن ازم فاصله گرفت

    هنوز کمی درد داشتم

    نفس های هر دومون هنوز تند بود

    با فاصله گرفتنش هر دو نگاهی به دستمال سفیدی که زیرم پهن بود انداختیم

    اما هیچ خونی روی دستمال نبود

    با ترس و دلهره نگاهی به شاهو انداختم

    پوزخندی زد

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت18

    از درد زیاد مثل مار به خودم میپیچیدم

    اما انگار خون جلوی چشم هاشو گرفته باشه فقط می زد

    باورم نمیشد

    بهترین شب زندگیم به بدترین شب تبدیل شده باشه

    اومد طرفم و موهامو پیچید دور دستش

    با جنون کشیدم

    برد سمت در در اتاق و باز کرد

    با درد ملافه رو چسبیدم

    نگاهی به زن های پشت در انداختم

    انگار با دیدن ما همشون شوکه شده بودن

    شاهو چنان پرتم کرد روی زمین لحظه ای احساس کردم سرم از جا کنده شد

    با جیغ مامان نگاه بی فروغم و به شاهو دوختم

    اما با دیدن دستی از موهای بافته ام دست های لرزونم و روی سرم گذاشتم و جای خالی موهامو احساس کردم

    بغضم شکست

    مامان روی زمین کنارم نشست

    خانوم بزرگ با ابهت عصاشو زمین زد و گفت:چی شده پسر؟!

    شاهو موهامو پرت کرد توی صورتم گفت:از این هرزه بپرسین

    مامان عصبی بلند شد

    _حرف دهنتو بفهم دختر من از گل پاک تره

    _آره دیدم پاکیشو
    کو دستمالش..
    دختر خرابتون رو زدین به من اما فکر نکنین به این راحتی از دست من راحت میشین

    لحظه ای نفرت تمام وجودمو گرفت

    و با تمام نفرت به شاهو چشم دوختم

    صدای پوزخند نیلا و شهلا از کنار گوشم بلند شد

    دختره ی هرجائی میخواست خودش به شاهو قالب کنه

    غرورم شکست

    خدایا تو شاهدی که من دختر بودم…

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت17

    از تخت پایین اومد

    تمام کارهاش با خونسردی بود

    شلوارشو پوشید

    ملافه رو دورم پیچیدم

    با صدای لرزونی گفتم:

    _شاهو به خدا من…

    برگشت و با پشت دست محکم زد توی دهنم

    ضربه ی دستش چنان محکم بود که پرت شدم روی تخت

    طعم خون و توی دهنم احساس کردم

    با پشت دست کشیدم روی لبم

    نگاهی به پشت دستم انداختم..خونی بود…

    خودم هنوز توی شوک بودم

    با بغض گفتم:به خدا من نمیدونم چرا خونی نیومد
    من دخترم شاهو باور کن

    اومد روی تخت و از ریشه ی موهای بافته شدم گرفت و کشید

    _خفه شد هرزه
    بگو اون عوضی کی بوده که اول با زن من هم خواب شده
    کی تونسته دخترانگیتو تصاحب کنه

    دستم و روی دستش گذاشتم

    اشک هام تمامی نداشت

    _به خدا با کسی نبودم شاهو باور کن

    گردنمو توی دستش فشار داد

    _خفه شو هر جائی اسم من و توی دهن کثیفت نیار
    تف تو ذاتت
    برم به پدرت جایزه بدم با چنین دختر تربیت کردنش…

    _اما من هیچ اشتباهی نکردم

    _هه نکردی

    از روی تخت پرتم کرد پایین

    تمام بدنم درد گرفت

    کمربندشو باز کرد

    _تو چی فکر کردی اینکه میتونی سره من کلاه بذاری و خودتو به من بندازی
    اما من و نشناختی دختر خانوم
    هر چند دختر نبودی…

    کمربندشو بالا برد و محکم فرود آورد روی پشتم

    از دردش جیغی زدم

    صدای هلهله ی زن ها بلند شد

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت19

    خانوم بزرگ عصبی گفت:

    _وای این بی آبرویی رو چیکار کنیم؟!
    به آقابزرگ چی بگیم؟!

    پوزخند دردناکی زدم

    مادر زیر بازومو گرفت

    ماه پری اومد کنارم با گریه گفت:

    _بمیرم برای خواهر سیاه بختم

    همین که مادر بلندم کرد

    شاهو عصبی بازومو کشید

    _کجا این اینجا میمونه
    اون پدر خوش غیرتش کجاست؟!

    با سر و صدای ما پدر و آقابزرگ هم اومدن

    از خجالت نمیدونستم چیکار کنم

    پدرم با دیدن سر و وضعم هراسون شد گفت:

    _چی شده؟!
    ویدیا چرا اینطوریه؟!

    _از من میپرسین چی شده؟!
    از دختر خانومتون بپرسین

    _چی میگی پسر جون؟؟

    _حقیقت
    دخترت دختر نبود آقای سیروان

    لحظه ای دیدم رنگ از رخ پدر پرید

    با صدایی که هول و ندامت بود گفت:

    _چی میگی؟؟

    _حقیقت دخترت قبلا خودشو به یکی دیگه عرضه کرده بود و شما به من قالبش کردین

    _این حرفا چیه تو از کجا میدونی؟!

    _مرد مومن حرفا میزنی دخترت تا چند دقیقه پیش زیر من بود

    با زدن این حرفش از خجالت سرم و انداختم پایین

    آقابزرگ گفت:درست صحبت کن شاهو

    _نمیتونم آقابزرگ

    پدرم با قدم های لرزون اومد طرفم

    روی زمین کنارم زانو زد گفت:بگو دروغ میگن

    با بغض نگاش کردم

    هر کاری کردم تا چیزی بگم زبونم نچرخید

    فقط قطره اشکی از گوشه ی چشمم سر خورد افتاد رو گونم

    پدرم دستش و گذاشت روی قلبش گفت

    _کمرمو شکستی

    از جاش بلند شد

    لب زدم:بابا

    دستشو به علامت سکوت بالا برد…

    رمان ویدیا, [۱۱.۰۵.۱۷ ۱۵:۴۸]
    #پارت20

    خفه شدم

    با کمری خمیده رفت سمت پله ها گفت:

    _بیاین بریم

    مادر و ماه پری زیر بغلم و گرفتن که پدر گفت:

    _اون الآن عروس این خانوادس و هر تصمیمی بگیرن به ما ربطی نداره

    _اما سیروان

    _ساکت باش نازنین ابرو برام نذاشتی با این دختر بزرگ کردنت

    دست مامان و چسبیدم

    _منم ببر مامان من میترسم

    سرم و توی بغلش گرفت گفت:گفتم دلم راه نمیده عروس این خانواده بشی

    _نمیای زن؟؟

    با داد پدر، مامان ازم جدا شد و با چشم های اشک بار رفت

    صدای پر صلابت آقابزرگ بلند شد

    _جمع کنین ببرینش زیرزمین تا فردا تکلیفش روشن بشه

    خانوم بزرگ با داد گفت:شما دو تا چرا اینجا وایستادین برین براش لباس بیارین

    شهلا و نیلا رفتن سمت اتاق خوابمون

    شاهو لگدی بهم زد رفت توی اتاق

    حقارت تا کجا…

    با مظلومیت به خانوم بزرگ نگاه کردم لب زدم

    _به خدا من با کسی رابطه نداشتم من دخترم

    حرفی نزد

    لباسام توی سکوت تنم داد

    و با کمک اون دو تا افریته از ساختمون بیرون آوردنم

    از چند تا پله رفتیم پایین

    در زیر زمین تاریک و نم رو باز کردن

    پرتم کردن روی زمین

    نیلا خندید و گفت:اوخی خوش بگذره

    و درو محکم بستن رفتن

    با درد خودم و روی زمین کشیدم

    تمام تن و بدنم درد میکرد

    اما درد حقارت بیشتر از درد تنم بود …

    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (4 votes, average: 4٫25 out of 5)
    Loading...

ارسال دیدگاه

چرا آهن در هوای مرطوب سریعتر زنگ می زندچرا آهن در هوای مرطوب سریعتر زنگ می زند مطلب تصادفی
© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.