انشا درباره باران با مقدمه و نتیجه

    انشا درباره باران با مقدمه و نتیجه

    امروز در مجله اینترنتی ایلیاد چندین انشا درباره باران با مقدمه و نتیجه را برای شما آماده کرده ایم که با استفاده از آنها یا خواندن و ایده گرفتن از این انشاها و خلق انشایی جدید، بتوانید نمره ای عالی در این درس کسب کنید. جهت خواندن این انشاها با ما همراه باشید.

     

    توصیف و انشا درباره باران با مقدمه و نتیجه

    از ابری که تمام آسمان را فراگرفته است دوباره باران می‌بارد. باران آنقدر شاعرانه است که دل مرا با خود به دنیای شعر و ادبیات می‌برد. به آن جایی که باران می‌بارد و قطره از دیدن دریا خجل می‌شود.

    به این فکر می‌کنم که چرا وقتی یکی قطره باران ز ابری چکید، خجل شد؟ شاعر می‌گوید از کوچکی خودش و پهناوری دریا شرمنده شد تا اینکه رفت در دل صدفی جای گرفت و به مروارید تبدیل شد.

    شاعر برای تواضع داشتن این شعر را سروده اما به نظر من این قطره‌ها خود مروارید هستند. حتی از مروارید هم ارزشمندتر هستند. چرا که ما برای ادامه حیات به مروارید نیاز نداریم اما به باران نیازمندیم.

    البته فقط نیاز نیست که باران را دوست داشتنی می‌کند. باران آنقدر لطیف است که گویی دست طبیعت می‌خواهد به زمین مهربانی کند و او را مثل مادری که کودکش را نوارش می‌کند، لوس کند. باران مثل دانه‌های مرواریدی است که آسمان به زمین هدیه می‌دهد. مثل دامادی که بر سر عروس مروارید می‌پاشد، آسمان هم رشته‌های دراز مروارید را به زمین هدیه می‌کند. باران مثل دعایی است که مستجاب می‌شود و نشانه‌های استجابت را در گوش زمین زمزمه می‌کند. باران یک مهمان است، مهمانی که دست خالی نمی‌آید و دوست داشتن را به خانه ما هدیه می‌آورد.

    و لطافت باران همچنان در ادبیات رسوخ می‌کند. خواجه عبدالله انصاری در مناجات‌نامه خود می‌گوید:«الهی… بر جان‌های ما جز بارانِ رحمت خود مبار». این تشبیه رحمت خداوند به باران بسیار زیباست. همه می‌دانیم که رحمت خداوند چقدر بی‌کران است. وقتی خواجه به باران تشبیه‌اش می‌کند، یکی از نشانه‌های بی‌همتا بودن لطافت و مهربانی باران است.

    و نه فقط در ادبیات که وقتی باران می‌بارد کشاورزان که رزق‌شان را از زمین می‌گیرند و برای جوانه زدن دانه‌ها به آب نیاز دارند، رو به سوی آسمان کرده و خدا را به خاطر باریدن باران شکر می‌کنند.

    باران از جمله نعمت‌های خداست که در زندگی ما نقش بسیاری دارد و ما به خاطر آن باید از خدای مهربان سپاسگزاری کنیم.

     

    انشا درباره باران ادبی

    صدای چک چک باران خواب را از سرم پراند، هرکاری کردم نتوانستم با شهر خواب آلود همراه شوم. بلند شدم و به بالکن رفتم، تماشای شهر با باران، و آهنگی که پخش کرده بودم لذت بخش بود… . حبیب بود که میخواند “بزن باران، بهاران فصل خون است… بزن باران که صحرا لاله گون است…” و من بودم که کم کم، حس میکردم به جای بارش باران و جاری شدن آب در جوی ها، خون است که از آسمان میبارد و خون است که شهر را در خود غرق میکند! خون هایی که توسط انسان ها هر روز و هرروزه ریخته میشود و من کاری جز تماشا از دستم بر نمی آید. فقط مجبورم که خود را از این چرخه خون و خونریزی دور کنم… .

    به خودم آمدم، باران کم کم داشت بند می آمد و من بدون اینکه بدانم چقدر در آنجا ایستاده ام که الان کل تنم خیس شده است، به خانه بازگشتم و پس از تعویض لباس، به خواب عمیقی فرو رفتم… .

     

    انشا درباره باران عاشقانه

    با صدای زنگ گوشی، چشم هایم را به صفحه نمایش دوختم. این موقع شب، زنگ زدن او کمی عجیب بود. تلفن را با نگرانی و کمی تعجب جواب دادم. اولین چیزی که توجهم را به خودم جلب کرد، صدای قطرات بارانی بود که به زمین برخورد میکردند.

    -الو؟!
    -سلام. خوبی؟!
    -مرسی تو خوبی. این موقع شب… چیشده که زنگ زدی؟ صدای بارون از کجا میاد؟
    -مثل همیشه توام که حال نداری یه نگاهی به بیرون بندازی! شهرو داره سیل میبره هنوز خبر نداری بارونه؟

    با خنده جواب دادم: -عه حالا بیا بزن!
    – آره فکر خوبیه، زود پاشو بیا دنبالم بریم قدم بزنیم و اگه خواستم بزنمت!

    بعد گفتن این جمله، سریع تلفن را قطع کرد. با یک لبخند سریع لباس هایم را پوشیدم و از خانه بیرون رفتم. درست وقتی که داشتم فکر میکردم کجا باید به دنبالش بروم، از چند قدم آن طرف‌تر دست تکان داد.

    بدون هیچ حرف اضافی، دست هم را گرفتیم و به بی هدف شروع به قدم زدن کردیم… .

    1 Star2 Stars3 Stars4 Stars5 Stars (No Ratings Yet)
    Loading...

ارسال دیدگاه

© تمامی حقوق مطالب برای وبسایت ایلیاد محفوظ است.